روایتی شخصی از دیداری فراموشنشدنی با سیروس ابراهیم زاده که میان سینما، تئاتر و ادبیات پل زد
سیروس ابراهیم زاده برای بسیاری از مخاطبان، چهرهای آشنا از سینما، تئاتر و تلویزیون ایران بود؛ اما برای کسانی که او را از نزدیک میشناختند، فراتر از یک بازیگر، انسانی خوشمشرب، طناز و اهل فرهنگ بود. این یادداشت، خاطره یک دیدار در سال ۱۳۸۱ با او در خانهاش در حوالی میدان تجریش و نگاهی است به کارنامه هنرمندی که بازیگری، ترجمه، نویسندگی و کارگردانی را در کنار هم تجربه کرد.
بعضی آدمها بخشی از خاطرات شخصی و فرهنگی ما میشوند، بیآنکه در زمان حضورشان بدانیم روزی قرار است نبودنشان را اینچنین احساس کنیم. سیروس ابراهیم زاده برای من از همین آدمها بود؛ هنرمندی چندوجهی که بازیگری، ترجمه، نویسندگی و کارگردانی را در کارنامه داشت، اما آنچه بیش از همه از او در ذهنم مانده، شخصیت گرم، خوشمشربی، طنازی، خوشبیانی و تسلطش بر کلام است.
حالا که خبر رفتنش را شنیدهایم، خاطرات دور و نزدیک یکییکی به سراغ آدم میآیند و میان آنها، دیداری در سال ۱۳۸۱ در حوالی میدان تجریش، جای ویژهای دارد؛ شبی که برای گفتوگویی مطبوعاتی به خانه او رفتم و نمیدانستم سالها بعد، همان دیدار ساده، به یکی از عزیزترین خاطراتم از سیروس ابراهیم زاده تبدیل خواهد شد.
اولین تصویر من از سیروس ابراهیم زاده به سالهای دور برمیگردد؛ به مجموعه فیلمهای «صمد» ساخته پرویز صیاد. آن زمان، مثل بسیاری از تماشاگران، او را از دریچه نقشهایی که بازی میکرد میشناختم و شاید نمیدانستم پشت آن چهره آشنا، هنرمندی ایستاده که بعدها در عرصههای مختلف تئاتر، سینما و ادبیات حضور خواهد داشت.
سالها بعد، تلهتئاترهایی که از شبکه چهار پخش میشد، فرصت بیشتری برای شناخت او فراهم کرد. در آنجا بیش از پیش میشد تسلطش بر متن و دیالوگ را دید؛ بازیگری که کلمه را جدی میگرفت و میدانست چگونه از ظرافتهای آن برای ساختن شخصیت استفاده کند.
بعدها با کارگردانی نمایش «لازاروس» و دیگر فعالیتهای تئاتریاش، چهره دیگری از او برایم آشکار شد؛ هنرمندی که نمیخواست خود را در مرزهای یک حرفه محدود کند و در کنار بازیگری، دغدغه ترجمه، نویسندگی و کارگردانی نیز داشت.
حضورش در آثار مختلف، از همکاری با محمدرضا هنرمند گرفته تا «مومیایی ۳» و سریال «کاکتوس»، هر کدام بخشی از کارنامه او را شکل دادند، اما برای من همیشه خود او، فراتر از مجموعه نقشها و عناوین حرفهایاش، جذابتر بود؛ انسانی اهل گفتوگو، شوخطبع، خوشبیان و آشنا با ادبیات و فرهنگ.

کارنامه او، در مجموع، تصویری از هنرمندی را به دست میدهد که میان سرگرمی و جدیت هنری دیوار نمیکشید و به یک قالب خاص وفادار نمیماند؛ از سینمای عامهپسند و مجموعههای تلویزیونی تا تئاتر و ترجمه، مسیرهای متفاوتی را تجربه کرد و در همه آنها، ادبیات و اهمیت متن برایش جایگاه ویژهای داشت.
شاید بتوان جهان هنری او را جهانی دانست که در آن، انسان و مناسبات انسانی بیش از هر چیز دیگری اهمیت داشتند؛ جهانی که در آن طنز، نه در برابر جدیت، بلکه در کنار آن قرار میگرفت و نگاه انتقادی میتوانست با ظرافت و شوخطبعی همراه شود. همین ویژگی، شاید یکی از دلایل ماندگاری او در حافظه مخاطبان باشد؛ اینکه هنر را نه بهعنوان یک ژست روشنفکرانه، بلکه بهعنوان بخشی از زندگی و تجربه انسانی دنبال میکرد.
سال ۱۳۸۱ برای مجله سینمایی «فیلم و هنر» فرصتی پیش آمد تا با سیروس ابراهیم زاده گفتوگویی داشته باشم. قرارمان در منزل شخصی او، حوالی میدان تجریش بود. آن شب تهران حالوهوای خاص خودش را داشت و خیابانهای خیس و هوای سرد، حال و هوای دیدار را از یک قرار کاری معمولی جدا میکرد.
وقتی به خانه او رسیدم، قرار بود چند ساعت درباره سینما، تئاتر و فعالیتهای هنریاش گفتوگو کنیم و حاصل کار، مصاحبهای باشد برای انتشار در مجله. اما بعضی دیدارها، برخلاف آنچه در ابتدا تصور میکنیم، فقط برای تهیه یک مطلب اتفاق نمیافتند؛ بعدها که به آنها فکر میکنیم، میبینیم بخشی از زندگی خود ما شدهاند.
آن شب نیز برای من چنین بود. سیروس ابراهیم زاده روبهرویم نشسته بود و گفتوگو خیلی زود از قالب پرسش و پاسخ رسمی فاصله گرفت. او اهل حرف زدن بود، اما نه از آن نوع حرف زدنی که صرفاً برای پر کردن سکوت باشد. درباره کار، تئاتر، آدمهای این حرفه و تجربههایی که پشت سر گذاشته بود صحبت میکرد و در میان حرفهایش، آن طنز ظریف و طبع شوخ همیشگیاش خود را نشان میداد.
بعضی خاطرات را با جزئیات تعریف میکرد و گاهی با یک جمله کوتاه، فضای جدی بحث را تغییر میداد. برای یک مصاحبهگر، این لحظهها مغتنم است؛ چون دیگر فقط با یک هنرمند درباره کارنامهاش صحبت نمیکنید، بلکه بهتدریج با خود آدم آشنا میشوید.
در آن دیدار، حضور ناهید کبیری، نویسنده و شاعر و همسر سیروس ابراهیم زاده ، نیز برای من بسیار مغتنم بود. حضور او فضای گفتوگو را گرمتر و صمیمیتر میکرد و گاهی یک اشاره یا توضیح از جانب او، مسیر بحث را به خاطره یا موضوعی تازه میکشاند.
در کنار سیروس ابراهیم زاده، میشد ردپای یک زندگی فرهنگی و ادبی را نیز دید؛ زندگیای که فقط به حرفه و شهرت محدود نمیشد و ادبیات و هنر در آن حضوری جدی داشتند. امروز که به آن شب فکر میکنم، حضور ناهید کبیری در آن دیدار برایم بخشی جداییناپذیر از خاطره آن خانه و آن گفتوگوست.
آنچه از مصاحبه در ذهنم باقیمانده، البته فقط پرسشها و پاسخهایی نیست که شاید روزگاری روی کاغذ آمده و در مجله منتشرشده باشد. آنچه ماندگار شده، فضای آن دیدار است؛ آدمی که روبهرویت نشسته، با تو درباره سالهای کاریاش حرف میزند، از تئاتر و سینما میگوید، از آدمهایی که با آنها کار کرده و تجربههایی که پشت سر گذاشته است و در تمام این مدت، چیزی از شخصیت واقعی او، فراتر از عنوان «بازیگر»، خود را نشان میدهد.
سالها بعد، نام سیروس ابراهیم زاده بار دیگر برای من، این بار در موقعیتی حرفهایتر، با «جشن نیکوکاری» پیوند خورد. نگارنده افتخار داشت نمایش «جشن نیکوکاری» را که یکی از نمایشنامههای ترجمهشده او بود، کارگردانی کند. این تجربه برای من اهمیت دیگری داشت؛ زیرا این بار نه از جایگاه تماشاگر یا مصاحبهگر، بلکه از منظر یک کارگردان با جهان او مواجه میشدم.
وقتی یک متن ترجمهشده را برای اجرا انتخاب میکنید، خیلی زود متوجه میشوید که ترجمه نمایشنامه با ترجمه یک متن معمولی تفاوت دارد. کلمات باید روی صحنه قابلیت زندگی کردن داشته باشند؛ دیالوگ باید در دهان بازیگر طبیعی بنشیند، ریتم داشته باشد، شخصیت بسازد و بتواند با تماشاگر ارتباط برقرار کند. مترجم نمایشنامه، اگر خود با تئاتر و بازیگری آشنا باشد، این ضرورتها را بهتر میشناسد و در انتخاب واژه و ساختار جمله، تنها به معنای لغوی وفادار نمیماند؛ به جان اثر نیز فکر میکند.
کارگردانی «جشن نیکوکاری» برای من از این جهت تجربه قابلتوجهی بود که در پشت متن، دوباره با وجه دیگری از همان هنرمندی مواجه شدم که سالها پیش در خانهاش با او گفتوگو کرده بودم. این بار، دیگر با سیروس ابراهیم زاده بهعنوان بازیگر یا مصاحبهشونده روبهرو نبودم؛ بلکه با مترجمی مواجه بودم که باید زبان یک نمایش را به فارسی برمیگرداند و در این انتقال، فضای اثر و مناسبات شخصیتها را نیز حفظ میکرد.
هرچه بیشتر با متن پیش میرفتم، بیشتر به این نکته فکر میکردم که جهان یک هنرمند چگونه از شاخهای به شاخه دیگر منتقل میشود. آنچه در بازیگری او دیده بودم، در شناختش از دیالوگ و شخصیت، در ترجمهاش نیز به شکلی دیگر حضور داشت.
تجربهای که در کارگردانی آن نمایش به دست آوردم، تصویری را که از او داشتم کاملتر کرد و نشان داد که چرا نمیتوان سیروس ابراهیم زاده را تنها با یک عنوان معرفی کرد.
او بازیگر بود، اما فقط بازیگر نبود؛ مترجم بود، اما ترجمه برایش کاری جدا از جهان تئاتر و ادبیات نبود؛ کارگردانی میکرد و نویسندگی نیز بخشی از دغدغههایش بود. در همه این عرصهها، یک وجه مشترک وجود داشت: علاقه به متن، فرهنگ و هنر و نوعی کنجکاوی نسبت به جهان پیرامون.
شاید به همین دلیل است که امروز، وقتی به او فکر میکنم، نمیتوانم فقط چند نقش و چند عنوان را به یاد بیاورم. آدمها در حافظه ما همیشه مطابق کارنامه رسمیشان باقی نمیمانند. گاهی یک دیدار، یک گفتوگو، یک شوخی یا حتی نحوه نشستن و حرف زدنشان بیشتر از دهها صفحه رزومه در ذهن میماند.

سیروس ابراهیم زاده برای من چنین خاطرهای است.
خاطره آن شب، گفتوگویی که قرار بود صرفاً برای یک مجله انجام شود، حضور ناهید کبیری و فضای صمیمی آن خانه، همه امروز معنای دیگری پیدا کردهاند. آن روز هنوز آینده پیش رو بود و کسی فکر نمیکرد سالها بعد، همین جزئیات ساده و بهظاهر معمولی، تبدیل به سرمایهای عاطفی برای به یاد آوردن یک دوست و هنرمند شوند.
شاید این یکی از عجیبترین ویژگیهای زمان باشد؛ لحظههایی که در هنگام وقوع، معمولی به نظر میرسند، اما سالها بعد میفهمیم که بخشی از بهترین خاطرات ما بودهاند.
برای نسلهای مختلف، نام سیروس ابراهیم زاده با تصاویر و آثار متفاوتی گره خورده است. بعضی او را از مجموعه فیلمهای «صمد» به یاد میآورند، بعضی از تلهتئاترهای شبکه چهار، عدهای از «لازاروس»، گروهی از «کاکتوس» و «مومیایی ۳» و برخی دیگر از فعالیتهای ادبی و ترجمههایش.
اما پشت همه اینها، شخصیتی قرار داشت که برای کسانی که او را از نزدیک دیده بودند، وجهی صمیمیتر و انسانیتر داشت؛ مردی خوشمشرب، طناز و خوشبیان که گفتوگو با او بهآسانی تبدیل به خاطره میشد.
امروز که به آن دیدار قدیمی فکر میکنم، بیش از هر چیز حسرت همین سادگیها را میخورم؛ اینکه آدم گمان میکند فرصت همیشه هست. میشود دوباره سراغ کسی رفت، دوباره با او قرار گذاشت، درباره کاری تازه حرف زد، خاطرهای قدیمی را مرور کرد یا حتی درباره متنی تازه که ترجمه کرده است، گفتوگویی دیگر داشت. اما زندگی همیشه فرصت دوباره را تضمین نمیکند و گاهی خبر فقدان، ما را وادار میکند به لحظههایی برگردیم که در زمان خودشان نمیدانستیم چقدر ارزشمندند.
اکنون سیروس ابراهیم زاده دیگر در میان ما نیست، اما کارنامهاش و خاطرات کسانی که او را دیده و با او کار کردهاند، همچنان باقی است. برای من، نام او با مجموعهای از تصاویر به هم پیوسته همراه خواهد بود: نخستین نقشهایی که در «صمد» دیدم، تلهتئاترهای شبکه چهار، «لازاروس»، همکاریهایش با محمدرضا هنرمند، «کاکتوس» و «مومیایی ۳» و در کنار همه اینها، دیدار آن شب در خانهاش.
سیروس ابراهیم زاده از آن هنرمندانی بود که حضورش فقط به صحنه و پرده و صفحات کتاب محدود نمیشد. بخشی از خاطره فرهنگی چند نسل بود و در زندگی حرفهای بسیاری از اهل تئاتر، سینما و ادبیات، به شکلی حضور داشت. برای من نیز، خاطره او با آنچه در آثارش دیدهام و آنچه در دیدار شخصیام از او به یاد دارم، درهمآمیخته است.
چقدر حیف که او را از دست دادیم؛ حیف که دیگر نمیتوان آن قرار قدیمی را تکرار کرد، به خانهاش رفت و روبهرویش نشست و از تئاتر و سینما و ادبیات حرف زد. حیف که دیگر نمیتوان متنی از ترجمههایش را به دست گرفت و با خود گفت نویسنده این واژهها همان آدمی است که سالها پیش در خانهاش، با آن طنازی و خوشمشربی، درباره هنر و زندگی حرف میزد.
با این همه، شاید ماندگاری هنرمند در همین باشد که رفتنش پایان رابطه ما با او نباشد. آثارش همچنان دیده میشوند، ترجمههایش همچنان قابل خواندناند و خاطراتش در ذهن کسانی که او را میشناختند، همچنان ادامه دارند. هر بار که یکی از نقشهایش را ببینیم یا نامش در میان اهل تئاتر و سینما و ادبیات به میان بیاید، بخشی از آن حضور دوباره شکل خواهد گرفت.
شاید در نهایت، برای به یاد آوردن او همین کافی باشد: هنرمندی که بسیار کار کرد، بسیار آموخت و بسیار به دیگران آموخت، اما در ذهن کسانی که از نزدیک میشناختندش، پیش از هر عنوانی، همان آدم خوشمشرب و طنازی باقی ماند که میشد ساعتها با او نشست و درباره هنر، زندگی و آدمها حرف زد.
چقدر حیف که سیروس ابراهیم زاده، یکی از محبوبترین بازیگران ایرانی را از دست دادیم؛ اما خوشبختانه آنچه از او برای ما مانده، آنقدر هست که نامش با رفتنش خاموش نشود.


ناصر سهرابی
نویسنده، بازیگر و کارشناس سینما. فعالیت در مطبوعات را از سال ۱۳۷۵ با ماهنامه فیلم و هنر... آغاز کرده و مقالات او در نشریات سینما ویدئو، فیلم و سینما، هفت نگاه، سینما تئاتر، فیلم و سینما، همشهری، اعتماد ملی، مردمسالاری و... منتشرشده است.




