نمایش «کوروش» به کارگردانی نادر برهانیمرند، با انتخاب یکی از شناختهشدهترین شخصیتهای تاریخ ایران، فرصتی برای بازاندیشی در نسبت تئاتر معاصر با حافظه تاریخی و هویت فرهنگی جامعه فراهم کرده است.
وقتی سالن اصلی تئاتر شهر برای تماشای نمایشی درباره کوروش مملو از تماشاگر میشود، نمیتوان این اتفاق را صرفاً به جذابیت نام یک پادشاه باستانی یا کنجکاوی مخاطبان درباره تاریخ نسبت داد.
ماجرا فراتر از یک اجرای پرمخاطب است: تاریخ ایران هنوز ظرفیت آن را دارد که به تجربهای زنده در صحنه تئاتر تبدیل شود؛ ظرفیتی که با وجود گنجینه عظیم شخصیتها و رویدادهای تاریخی، کمتر از آنچه باید در تئاتر معاصر ایران به کار گرفتهشده است.
«کوروش» به کارگردانی نادر برهانیمرند، از همین منظر، بیش از آنکه فقط موضوع یک نقد اجرایی باشد، فرصتی برای بازاندیشی در نسبت تئاتر ایران با تاریخ و حافظه فرهنگی جامعه است. انتخاب کوروش بهعنوان شخصیت محوری نمایش، انتخابی ساده و بیخطر نیست.
او برای مخاطب امروز شخصیتی ناشناخته نیست که بتوان تصویرش را از نقطه صفر ساخت. نام او پیشاپیش با مجموعهای از روایتها، داوریها و معناهای تاریخی و هویتی پیوند خورده است. تماشاگر با تصویری از کوروش وارد سالن میشود و نمایش باید بتواند با این تصویر از پیش ساختهشده مواجه شود؛ نه اینکه صرفاً آن را بازتولید کند.
چالش اصلی کارگردان نیز همینجاست: چگونه میتوان شخصیتی با چنین بار نمادینی را از محدوده تصویر ذهنی مخاطب بیرون آورد و به یک شخصیت دراماتیک تبدیل کرد؟ نادر برهانیمرند برای روایت این داستان، شیوهای کلاسیک و نسبتاً خطی را برگزیده است. این انتخاب، بهخودیخود نه امتیاز قطعی است و نه نقطهضعف؛ ارزش آن را باید در کیفیت روایتی سنجید که از دلش بیرون میآید.
در روزگاری که گاهی تجربهگرایی فرمی به هدفی مستقل تبدیل میشود، تکیه بر قصهگویی میتواند انتخابی هوشمندانه باشد؛ بهویژه در نمایشی تاریخی که باید مخاطب را با شخصیتها، موقعیتها و مناسبات قدرت همراه کند. برهانیمرند تلاش میکند بهجای پیچیده کردن مسیر روایت، امکان مواجهه مستقیم تماشاگر با داستان را فراهم آورد.

بااینحال، روایت کلاسیک مسئولیتی مضاعف بر دوش کارگردان میگذارد. وقتی فرم قرار نیست مهمترین ابزار غافلگیری باشد، کشش دراماتیک باید از دل موقعیتها، روابط و تناقضهای شخصیتها شکل بگیرد. نام کوروش بهتنهایی نمیتواند بار یک نمایش را بر دوش بکشد؛ همانطور که عظمت تاریخی یک شخصیت، خودبهخود به معنای پیچیدگی دراماتیک او نیست. خطر آثار تاریخی دقیقاً از جایی آغاز میشود که شخصیت به شمایلی باشکوه اما دور از دسترس تبدیل شود؛ شمایلی که میتوان تحسینش کرد، اما نمیتوان با او درگیر شد.
تئاتر زمانی در بازآفرینی تاریخ موفق است که شخصیت را از جایگاه نمادینش پایین بیاورد و به او امکان زیستن روی صحنه بدهد. کوروش، مانند هر شخصیت تاریخی دیگری، برای تبدیل شدن به یک قهرمان دراماتیک باید در موقعیت انتخاب قرار بگیرد؛ باید تصمیم بگیرد، با پیامدهای تصمیمهایش مواجه شود و در نسبت با دیگران معنا پیدا کند. اگر قهرمان تاریخی از هر تردید و تناقض انسانی تهی شود، درام نیز بخشی از نیروی خود را از دست میدهد.
احترام به تاریخ به معنای مصون کردن شخصیتهای تاریخی از پرسش نیست؛ اتفاقاً هنر میتواند با نزدیک شدن به پیچیدگی آنان، امکان شناخت عمیقتری فراهم کند. در چنین تولیدی، کارگردانی صرفاً به هدایت بازیگران یا طراحی میزانسن محدود نمیشود. کارگردان باید میان روایت، حرکت، طراحی صحنه، لباس، موسیقی و بازیها تعادلی برقرار کند که از دل آن، جهان نمایش شکل بگیرد.
انتخاب سالن اصلی تئاتر شهر برای «کوروش» با ابعاد یک تولید تاریخی بزرگ تناسب دارد؛ اما بزرگی سالن و وسعت امکانات اجرایی، بهتنهایی تضمینکننده بزرگی اثر نیست. صحنه بزرگ میتواند امکان خلق شکوه بصری را فراهم کند، اما اگر این شکوه به عمق روابط انسانی و پیشرفت درام منتهی نشود، خطر آن وجود دارد که تماشاگر بیش از آنکه با سرنوشت شخصیتها درگیر شود، صرفاً مجذوب ابعاد اجرا بماند.
این مسئله در تئاتر تاریخی اهمیت ویژهای دارد؛ زیرا فاصله میان بازسازی یک دوره و خلق یک اثر دراماتیک، گاهی با چند انتخاب ظاهراً کوچک مشخص میشود. لباس تاریخی، موسیقی حماسی و صحنهای گسترده میتوانند به شکلگیری فضای اثر کمک کنند، اما هیچیک جای شخصیتپردازی و کشمکش را نمیگیرند.
عناصر بصری زمانی ارزش واقعی پیدا میکنند که به بخشی از منطق درونی نمایش تبدیل شوند، نه آنکه صرفاً بر عظمت موضوع تأکید بگذارند. معیار نهایی، نه تعداد عناصر حاضر روی صحنه، بلکه میزان تأثیر آنها بر تجربه تماشاگر است.
گروه بازیگران «کوروش» نیز در شکلگیری این تجربه نقش مهمی دارد. حضور چهرههایی چون حمیدرضا آذرنگ و مرتضی اسماعیلکاشی به اجرا وزن و اعتبار میبخشد. در یک تولید پرشخصیت و گسترده، بازیگر باید بتواند از میان انبوه نشانههای تاریخی و عناصر بصری، شخصیتی زنده و قابلباور بسازد. آذرنگ و اسماعیلکاشی ازجمله بازیگرانی هستند که ظرفیت ایجاد تمرکز و وزن صحنهای دارند؛ حضوری که میتواند به انسجام جهان نمایش کمک کند و مانع از آن شود که شخصیتها در گستردگی تولید گم شوند.

بااینهمه، در ارزیابی گروه بازیگران باید میان شهرت و کارکرد نمایشی تفاوت گذاشت. حضور نامهای شناختهشده میتواند توجه مخاطب را جلب کند، اما ارزش هنری یک گروه در کیفیت رابطه میان بازیگران و هماهنگی آنها با جهان اثر شکل میگیرد. در تئاتر تاریخی، بازیگر نباید صرفاً نماینده یک عنوان یا جایگاه اجتماعی باشد؛ باید بتواند از دل آن جایگاه، انسانی با انگیزهها و تعارضهای مشخص خلق کند. کارگردانی موفق است که بازیهای فردی را به کلیتی منسجم تبدیل کند و اجازه ندهد شهرت یک بازیگر بر منطق کلی اجرا غلبه کند.
در این میان، انتخاب بازیگر نقش کوروش همچنان قابل بحث است. به نظر میرسد این انتخاب میتوانست جسورانهتر باشد و از حضوری بهره بگیرد که توان بیشتری برای حمل بار نمادین و دراماتیک این شخصیت داشته باشد. مسئله صرفاً شباهت ظاهری به تصویر ذهنی مخاطب نیست؛ حتی تقلید از شمایل رایج یک پادشاه باستانی نیز میتواند به کلیشه منجر شود. آنچه اهمیت دارد، توانایی بازیگر در ساختن حضوری است که هم با انتظارات تاریخی مخاطب مواجه شود و هم بتواند از آنها فراتر برود.
در نقشی با این اندازه از اهمیت، انتخاب بازیگر بخشی از طراحی کلی اثر است و نمیتوان آن را تصمیمی صرفاً اجرایی دانست. اما بحث درباره «کوروش» نباید در ارزیابی یک کارگردانی، چند بازی درخشان یا انتخاب بازیگر نقش اصلی متوقف بماند. پرسش بزرگتر این است که چرا تئاتر تاریخی در ایران هنوز به جریانی مستمر تبدیل نشده است.
با این حجم از شخصیتها، روایتها و موقعیتهای تاریخی، چرا تولید آثار ملی تاریخی همچنان بیشتر به اتفاقی ویژه شباهت دارد تا بخشی طبیعی از حیات تئاتر؟ چرا مخاطب باید برای دیدن یک تولید جدی تاریخی، منتظر رویدادی استثنایی بماند؟ پاسخ را نمیتوان فقط در سلیقه هنرمندان یا استقبال مخاطبان جستوجو کرد.
تئاتر تاریخی به نمایشنامهنویسی آشنا با ظرفیتهای درام، پژوهش دقیق، زمان کافی برای تولید، گروه اجرایی حرفهای و امکان اجرای مناسب نیاز دارد. ساختن چنین آثاری بدون برنامهریزی و حمایت پایدار دشوار است؛ اما حمایت نیز نباید به سفارش چند نمایش پرهزینه درباره پادشاهان و نبردهای مشهور محدود شود. تئاتر ملی تاریخی زمانی شکل میگیرد که طیف متنوعی از روایتها امکان حضور روی صحنه پیدا کنند و هنرمندان بتوانند تاریخ را از منظرهای مختلف بازخوانی کنند. تاریخ ایران فقط مجموعهای از پادشاهان، فتوحات و لحظههای باشکوه نیست.
در دل آن، زندگی مردم، کشمکشهای اخلاقی، مناسبات قدرت، تجربه شکست، امید، تغییر و مقاومت نیز جریان دارد. نمایشنامهنویس و کارگردان میتوانند از این مجموعه، آثاری خلق کنند که نه صرفاً بازگویی اطلاعات تاریخی، بلکه مواجههای انسانی با گذشته باشند. چنین نگاهی، تاریخ را از حالت یک تصویر ثابت خارج میکند و به آن امکان میدهد با پرسشهای نسل امروز ارتباط برقرار کند. تئاتر ملی تاریخی همچنین نباید در انحصار یک روایت یا سلیقه سیاسی و فرهنگی قرار بگیرد.

شخصیتهای تاریخی بخشی از میراث مشترک جامعهاند و هنر باید بتواند درباره آنها پرسش کند، بدون آنکه ضرورتاً به تخریب یا ستایش بیچونوچرا متوسل شود. اگر یک نمایش تنها آنچه را مخاطب از پیش میداند تأیید کند، فرصت کشف و شناخت محدود میشود.
قدرت تئاتر در این است که امر آشنا را دوباره به مسئله تبدیل کند؛ گذشته را نه به موزهای دور از دسترس، بلکه به موضوعی زنده برای گفتوگو بدل سازد.
«کوروش» به کارگردانی نادر برهانیمرند، از این منظر، فرصتی برای طرح دوباره یک مطالبه جدی است: تئاتر ایران باید نسبت خود را با تاریخ خویش از نو تعریف کند. کارگردانانی که به سراغ چنین موضوعاتی میروند، با مسئولیتی فراتر از ساختن یک اجرای پرمخاطب مواجهاند؛ آنها در شکل دادن به زبان نمایشی مواجهه ما با گذشته سهیماند.
بازیگران نیز باید بتوانند چهرههای تاریخی را از قالب تصویرهای آشنا بیرون بیاورند و به شخصیتهایی زنده تبدیل کنند. این مسیر نه با شکوه صحنه بهتنهایی پیش میرود و نه با تکیه بر شهرت نامها؛ به متن قوی، جسارت هنری و تداوم تجربه نیاز دارد.
اهمیت «کوروش» در نهایت به این پرسش بازمیگردد که پس از پایین آمدن پرده چه اتفاقی خواهد افتاد. اگر این اجرا صرفاً به خاطره یک تولید بزرگ محدود بماند، بخش مهمی از ظرفیت آن نادیده گرفتهشده است. اما اگر بهانهای برای شکلگیری آثار بیشتر، متنوعتر و جسورانهتر شود، میتواند در مسیری بزرگتر معنا پیدا کند.
تئاتر ملی تاریخی با اجرای یک نمایش ساخته نمیشود؛ با سنتی ساخته میشود که در آن، نویسنده تاریخ را به درام تبدیل کند، کارگردان آن را با زبان صحنه بازآفرینی کند و بازیگر از دل گذشته، انسانی برای امروز بسازد. ایران برای روایت کردن تاریخ خود کمبود قصه ندارد؛ آنچه نیاز دارد، استمرار و جسارت روایت کردن آنهاست.


ناصر سهرابی
نویسنده، بازیگر و کارشناس سینما. فعالیت در مطبوعات را از سال ۱۳۷۵ با ماهنامه فیلم و هنر... آغاز کرده و مقالات او در نشریات سینما ویدئو، فیلم و سینما، هفت نگاه، سینما تئاتر، فیلم و سینما، همشهری، اعتماد ملی، مردمسالاری و... منتشرشده است.




