نگاهی به نمایش «جزیره» آثول فوگارد و کارگردانی اکبر زنجانپور
نمایش «جزیره» اثر آثول فوگارد، به کارگردانی اکبر زنجانپور، روایت دو زندانی سیاسی است که در دل یک زندان دورافتاده، با تمرین و اجرای «آنتیگونه» به جستوجوی راهی برای بیان حقیقت، حفظ هویت و مقاومت در برابر فرسایش آزادی میپردازند.
زنجانپور با حضور دوباره روی صحنه در کنار سعید داخ، این تراژدی دوپرسوناژه را به مواجههای میان تنهایی، فرسودگی، مقاومت و میل به آزادی بدل کرده است؛ نمایشی که در آن زندان از یک مکان فراتر میرود و به وضعیتی انسانی تبدیل میشود.
دو مرد، یک سلول، تودهای خاک، زنجیرهایی که مدام تکرار میشوند و نمایشی که قرار است در دل زندان اجرا شود؛ «جزیره» آثول فوگارد از همین عناصر ساده جهانی میسازد که در آن زندان فقط یک مکان نیست، بلکه وضعیتی است که به بدن، حافظه و آینده انسان نفوذ کرده است.
اکبر زنجانپور در بازگشت به صحنه، این تراژدی دو پرسوناژه را به مواجههای میان تنهایی، فرسودگی، مقاومت و میل به آزادی تبدیل میکند؛ نمایشی که در آن «آنتیگونه» نه یک نمایش در نمایش، بلکه زبان دوم دو انسانی است که دیگر نمیتوانند حقیقت زندگی خود را مستقیماً بیان کنند.
صحنه «جزیره» پیش از آنکه داستانی را تعریف کند، تصویری به تماشاگر میدهد: دو بدن گرفتار کار، خاک و تکرار. آنها میکشند، میبرند، جابهجا میکنند و دوباره به نقطه اول بازمیگردند؛ انگار زمان در این جزیره متوقفشده و هیچچیز قرار نیست واقعاً تغییر کند. این تصویر ساده، در حقیقت کلید ورود به جهان آثول فوگارد است؛ جهانی که در آن انسان نهفقط با زندان، بلکه با فرسایش تدریجی امید روبهروست.
«جزیره» داستان دو زندانی سیاسی است که در یک زندان دورافتاده گرفتار شدهاند و در کنار تحمل شرایط سخت زندان، خود را برای اجرای «آنتیگونه» آماده میکنند؛ اما ارزش نمایشنامه فوگارد دقیقاً در این است که این موقعیت را به یک بیانیه سیاسی ساده تقلیل نمیدهد.
مسئله اصلی او چیزی عمیقتر و انسانیتر است: وقتی قدرت میخواهد اختیار، صدا و هویت انسان را از او بگیرد، چه چیزی هنوز میتواند به او احساس مالکیت بر خویشتن بدهد؟ این پرسش، ستون اصلی نمایش است و اجرای زنجانپور نیز هرجا به آن نزدیکتر میشود، به جهان واقعی فوگارد نزدیکتر است.

«آنتیگونه» مهمترین کلید فهم این جهان است. در نگاه اول شاید انتخاب نمایشنامه سوفوکل صرفاً یک ارجاع ادبی به نظر برسد؛ دو زندانی قرار است متنی کلاسیک را تمرین کنند، نقشها را میان خود تقسیم کنند و برای اجرای آن آماده شوند. اما خیلی زود روشن میشود که «آنتیگونه» برای آنها نمایش نیست؛ اعتراف است. آنها از طریق آنتیگونه درباره خودشان حرف میزنند، بیآنکه بتوانند مستقیماً درباره خودشان حرف بزنند.
آنتیگونه در تراژدی سوفوکل در برابر فرمان قدرت میایستد و قانونی اخلاقی و انسانی را در برابر قانون رسمی قرار میدهد. همین تضاد در «جزیره» از یونان باستان به تجربه دو زندانی سیاسی منتقل میشود. یکی در جایگاه آنتیگونه قرار میگیرد و دیگری در قامت کرئون؛ اما در اینجا دیگر نمیتوان میان نقش و واقعیت مرزی روشن کشید.
آنتیگونه تبدیل میشود به آینهای که دو زندانی خودشان را در آن میبینند. آنها نمایش اجرا میکنند تا درباره زندگیشان حرف بزنند و درعینحال زندگیشان آنقدر به تراژدی نزدیک شده که گویی خودشان در حال اجرای نمایشی هستند که پایانش را از پیش نوشتهاند.
این تمهید، «جزیره» را از یک اثر سیاسی صرف به یک تراژدی انسانی تبدیل میکند. فوگارد نمیخواهد فقط بگوید استبداد بد است یا زندانیان قربانیاند؛ او پرسش دشوارتری پیش میکشد: اگر تمام راههای معمول بیان از انسان گرفته شود، آیا هنر میتواند آخرین شکل مقاومت او باشد؟
پاسخ نمایش، در ساختار خود، مثبت است. تئاتر در «جزیره» وسیله سرگرمی نیست؛ آخرین امکان ارتباط است. دو مردی که در شرایطی فرساینده گرفتار شدهاند، از طریق ایفای نقش میتوانند چیزی را بیان کنند که در زندگی واقعی اجازه بیانش را ندارند. همین جاست که «جزیره» معنایی فراتر از داستان دو زندانی پیدا میکند. جان و وینستن فقط دو شخصیت نیستند؛ دو شکل از مواجهه انسان با شکست، ترس و امیدند. آنها شبیه قهرمانان بینقص نیستند. خستهاند، عصبانیاند، گاهی از یکدیگر فاصله میگیرند، گاهی به هم پناه میبرند و گاهی در برابر یکدیگر قرار میگیرند.
همین ناتمامی، آنها را انسانی میکند. فوگارد قهرمان نمیسازد؛ انسان میسازد. انسانی که به آخر خط رسیده اما هنوز چیزی برای از دست دادن دارد. یکی بیشتر به آینده نگاه میکند و دیگری با واقعیت بیرحم اکنون درگیر است؛ و همین اختلاف، موتور رابطه آنهاست. در نتیجه، نمایش نه درباره دو شخصیت ایستا، بلکه درباره رابطهای دائماً در حال تغییر است؛ رابطهای که میتواند در چند لحظه از رفاقت به خشونت، از شوخی به خشم و از امید به فروپاشی برسد.

این همان جایی است که اجرای دو پرسوناژه اهمیت خود را نشان میدهد. در نمایشی که فقط دو بازیگر دارد، هیچکس نمیتواند پشت شلوغی صحنه پنهان شود. ریتم، بدن، صدا، سکوت و نگاه بازیگر باید بار جهان نمایش را حمل کند. از این منظر، انتخاب زنجانپور برای حضور مستقیم روی صحنه، انتخابی پر ریسک اما معنادار است. حضور او را نمیتوان فقط با نوستالژی توضیح داد. زنجانپور در ۸۲ سالگی دوباره روی صحنه آمده و همین بدن و همین سن بخشی از معنای اجرا میشود.
تئاتر هنر حضور است و در این هنر، بدن بازیگر خودش بخشی از متن است. سن، تجربه، مکث، صدا و حتی فرسودگی طبیعی بدن، در لحظه اجرا به ماده خام بازی تبدیل میشوند. اما اهمیت این حضور زمانی آشکار میشود که آن را از دام نوستالژی بیرون بکشیم.
تئاتر جای موزه نیست و سابقه هیچ بازیگری بهتنهایی ضامن کیفیت اجرا نیست. تماشاگر همچنان از بازیگر، فارغ از سن و نامش، حضور واقعی میخواهد؛ و ارزش حضور زنجانپور در این است که تلاش نمیکند سن خود را پنهان کند. او با تجربه و وزن حضورش، شخصیت را به انسانی تبدیل میکند که گویی سالهاست بار این زندان را بر دوش میکشد.
در مقابل، سعید داخ انرژی کاملاً متفاوتی وارد صحنه میکند. بازی او جسمانیتر، عصبیتر و پرتحرکتر است. او خشم، اضطراب و بیقراری شخصیت را فقط از طریق دیالوگ منتقل نمیکند؛ بدنش نیز درگیر این وضعیت است. این انرژی برای نمایش دو پرسوناژه حیاتی است، زیرا کوچکترین افت ریتم میتواند فضای فشرده اثر را از حرکت بیندازد.
اگر زنجانپور وزن تجربه و سکوت را با خود به صحنه میآورد، داخ نیروی بیقرار و عصیانگر شخصیت را نمایندگی میکند. همین تضاد، رابطه دو مرد را زنده نگه میدارد و اجازه نمیدهد نمایش به یک گفتوگوی طولانی و ایستا تبدیل شود. در حقیقت، تقابل این دو بازیگر بخشی از منطق درونی نمایش است: یک بدن فرسوده در برابر بدنی که هنوز میخواهد بجنگد؛ یک انسان که به پایان نزدیک شده و انسانی دیگر که هنوز میخواهد معنایی برای ادامه دادن پیدا کند.

جهان فوگارد اما در نهایت درباره آزادی بهعنوان یک مفهوم انتزاعی نیست. آزادی در «جزیره» بسیار زمینیتر است: امکان انتخاب، امکان سخن گفتن، امکان اعتراض، امکان دوست داشتن و حتی امکان تصمیم گرفتن درباره بدن و سرنوشت خویش. به همین دلیل عنوان نمایش نیز معنایی فراتر از جغرافیا پیدا میکند.
جزیره یعنی جداشدگی؛ جداشدگی از جهان، جامعه، خانواده و در نهایت از خویشتن. دو زندانی در جزیرهای گرفتارند، اما تراژدی واقعی زمانی رخ میدهد که انسان به جزیرهای در درون خودش تبدیل شود؛ جایی که هیچکس به آن دسترسی ندارد.
در چنین جهانی، تئاتر آخرین پل ارتباطی است. «آنتیگونه» به آنها امکان میدهد برای چند لحظه از خودشان فاصله بگیرند و وضعیت خود را از بیرون ببینند. آنها نقش بازی میکنند تا حقیقت خودشان را کشف کنند. این یکی از تناقضهای درخشان اثر است: گاهی انسان برای اینکه حقیقت زندگی خودش را بگوید، مجبور است شخص دیگری باشد. از این منظر، بازگشت زنجانپور به صحنه نیز در کنار متن فوگارد معنای تازهای پیدا میکند.
او نمایشنامهای را انتخاب کرده که بیش از هر چیز درباره ماندن است؛ ماندن وقتی رفتن ممکن نیست، ماندن وقتی امید کوچکشده و ماندن وقتی بدن خسته است اما هنوز باید روی صحنه بایستد.
«جزیره» در نهایت درباره دو زندانی نیست؛ درباره همه انسانهایی است که در مقطعی از زندگی احساس کردهاند انتخابهایشان یکییکی از آنها گرفتهشده است. تفاوت در این است که فوگارد هنوز یک امکان کوچک باقی میگذارد: امکان انتخاب معنای رنج.
شاید به همین دلیل است که پایان نمایش بیش از آنکه درباره پیروزی باشد، درباره حفظ چیزی شکننده است؛ چیزی که قدرت نمیتواند بهسادگی مصادرهاش کند. دو انسان ممکن است آزادی جسمانی نداشته باشند، ممکن است آیندهشان مبهم باشد و ممکن است جهان بیرون دیوارهای زندان برایشان دور و دستنیافتنی شده باشد، اما تا وقتی هنوز بتوانند نقش خود را بازی کنند، صدای خود را به دیگری برسانند و در برابر تماشاگر بایستند، شکست کامل نشده است.
قدرت میتواند دیوار بسازد، زمان را از انسان بگیرد، بدنش را فرسوده کند و امیدش را کوچک کند؛ اما تا وقتی انسان بتواند روی صحنه بایستد و بگوید «من هنوز اینجا هستم»، زندان هنوز نتوانسته همهچیز را از او بگیرد.


ناصر سهرابی
نویسنده، بازیگر و کارشناس سینما. فعالیت در مطبوعات را از سال ۱۳۷۵ با ماهنامه فیلم و هنر... آغاز کرده و مقالات او در نشریات سینما ویدئو، فیلم و سینما، هفت نگاه، سینما تئاتر، فیلم و سینما، همشهری، اعتماد ملی، مردمسالاری و... منتشرشده است.




