۲۱ شهریور، روز ملی سینما، برای من فقط یک مناسبت در تقویم نیست؛ تاریخ تولد عشقی است که از سالهای کودکی و سینماهای میدان فوزیه، رنگینکمان، میامی و مراد آغاز شد و بعدها با صدای آپارات، فیلمهای سوپر هشت، بتاماکس و تیسیون ادامه پیدا کرد.
کافی است نام یکی از فیلمهای آن سالها را بشنوم؛ ناگهان بخشی از کودکیام از پس سالها بیرون میآید؛ کودکی که هنوز نمیدانست زندگی چه چیزهایی را از او خواهد گرفت و سینما چه چیزهایی به او خواهد داد.
۲۱ شهریور که میرسد، من تقویم را ورق نمیزنم؛ به سالهایی برمیگردم که سینما رفتن بخشی از زندگی روزمره بود. هنوز صدای پاره شدن بلیت را در ذهنم دارم؛ همان بلیت پنجتومانی که برای یک کودک، مجوز ورود به جهانی تازه بود.
پیش از شروع فیلم، خود سینما بخشی از ماجرا بود؛ گیشه، صف، راهروها، همهمه تماشاگران و انتظار برای لحظهای که آپارات کارش را آغاز کند. وقتی تصویر روی پرده میافتاد، انگار فاصله میان خیابان و خیال از بین میرفت.
میدان فوزیه و سینماهای آن، در حافظه من فقط چند نشانی شهری نیستند؛ بخشی از جغرافیای عاطفی یک نسلاند. رنگینکمان، میامی و مراد برای من با رفتوآمد، صف، بوی سالن و هیجان پیش از نمایش معنا پیدا میکنند. حتی خوراکیهای آن روزها هنوز بخشی از آن تصویرند؛ ساندویچ کالباس، الویه و سوسیس آلمانی.
شاید امروز ساده به نظر برسند، اما حافظه همیشه با چیزهای بزرگ کار نمیکند؛ گاهی یک بو یا مزه کافی است تا سالها را به یک لحظه برگرداند. اما اصل ماجرا فیلم بود. در سالهای کودکی و نوجوانی، پرده سینما برای من پنجرهای رو به جهانهای دیگر بود.
«فرار از هنگکنگ» و «باراباس» از نخستین تصویرهایی بودند که در ذهنم ماندند و بعد با «هفت دلاور»، «پنج سوار سرنوشت»، «اسلحه بزرگ»، «آپاچی»، «شاهین صحرا» و «بازی مرگبار»، آن دنیای پرحادثه و قهرمانمحور گستردهتر شد.

«صادق خان»، «فرار بهسوی پیروزی» و «کینگکونگ» نسخه رنگی نیز هر یک جای خودشان را در آن حافظه پیدا کردند. در کنار این فیلمها، «تاراج»، «خاک و خون»، «پرونده»، «شکار» و «ترن» مرا به سینمایی نزدیک میکردند که بیشتر با جامعه، آدمها و واقعیتهای اطراف سروکار داشت. امروز ممکن است نگاه من به کیفیت بعضی از آن فیلمها با نگاه کودکیام متفاوت باشد. اما خاطره، منتقد فیلم نیست.
آنچه ماندگار میشود الزاماً بهترین فیلم نیست؛ فیلمی است که در لحظهای خاص از زندگی ما حضور داشته و با بخشی از تجربه زیستهمان گره خورده است. برای همین، ارزش این فیلمها برای من فقط در خود آنها نیست؛ در سالهایی است که با آنها گذشت.
سالها بعد فهمیدم سینما فقط تصویر کردن قصهها نیست؛ نوعی نگاه کردن به جهان است. به من یاد داد پشت رفتار آدمها دنبال انگیزه بگردم، سکوت را جدی بگیرم و بفهمم یک قاب میتواند درباره یک جامعه حرف بزند. وقتی تاریخ سینمای ایران را بیشتر شناختم، فهمیدم علاقه شخصی من به سینما در امتداد یک تاریخ بزرگتر قرار دارد؛ تاریخی که سینما را از یک پدیده تازه و وارداتی به یکی از مهمترین بخشهای فرهنگ عمومی و حافظه اجتماعی ایران تبدیل کرده است.
سینمای ایران در دورههای مختلف، چهرههای متفاوتی از جامعه را پیش روی تماشاگر گذاشته است. گاهی سرگرمکننده و ستارهمحور بوده، گاهی اجتماعی و واقعگرا و گاهی تجربهگرا و جسور. نسلهای مختلف نیز از طریق همین پرده با ستارهها، قصهها و شخصیتهایی آشنا شدهاند که بعدها بخشی از حافظه جمعی آنها شدهاند. برای بسیاری از ما، سینما فقط فهرستی از فیلمها نیست؛ مجموعهای از آدمها، صداها، دیالوگها و لحظههایی است که با دورهای از زندگیمان پیوند خوردهاند.
علاقه من به سینما خیلی زود از تماشای فیلم فراتر رفت و به رؤیای بازیگری رسید. کودک که باشی، فاصله میان تماشاگر و بازیگر چندان جدی نیست. جلوی آینه میایستی، دیالوگی را تکرار میکنی، حالت چهرهات را تغییر میدهی و خیال میکنی دوربین روبهرویت است.
من هم چنین رؤیایی داشتم؛ اینکه روزی از جایگاه تماشاگر عبور کنم و خودم بخشی از آن جهان شوم. زندگی اما همیشه با رؤیاهای ما همانطور رفتار نمیکند که در خیالمان تصور کردهایم. بعضی رؤیاها به مقصد میرسند، بعضی تغییر شکل میدهند و بعضی در همان نقطهای که متولد شدهاند، باقی میمانند.

بااینحال، رؤیای نرسیده هم میتواند سالها همراه آدم بماند. بعدها سینما راهش را از سالن به خانه باز کرد. آپارات و فیلمهای سوپر هشت، شکل دیگری از تماشا را به ما آموختند. کرایه دستگاه و فیلم، آماده کردن اتاق، تاریک کردن فضا و تنظیم دستگاه، خودش بخشی از مراسم بود. بعد نوبت ویدیو رسید؛ بتاماکس و تیسیون و نوارهایی که باید از جایی پیدا و کرایه میشدند. برخلاف امروز، دسترسی به فیلم آسان نبود.
و شاید بزرگترین هدیه سینما همین باشد؛ اینکه فیلم تمام میشود، چراغها روشن میشوند و تماشاگر به زندگی واقعی برمیگردد، اما چیزی از آن جهان با او میماند. گاهی یک تصویر، گاهی یک دیالوگ، گاهی یک چهره و گاهی فقط حسی که نمیداند چرا سالها بعد هنوز زنده است.
۲۱ شهریور برای من یادآور همین ماندگاری است؛ یادآور روزهایی که سینما را فقط تماشا نمیکردیم، بلکه با آن زندگی میکردیم. روزهایی که بعضی رؤیاها آغاز شدند و بعضی هرگز به پایان نرسیدند. شاید سینما نیز مانند زندگی، بیش از آنکه درباره رسیدن باشد، درباره مسیر باشد؛ درباره آدمهایی که میآیند، آدمهایی که میروند و تصویرهایی که در ذهن ما میمانند.
من به سینما مدیونم؛ نهفقط برای فیلمهایی که دیدم، بلکه برای جهانی که به من نشان داد. جهانی که فهمیدم در آن میتوان همزمان کودک بود و رؤیاپردازی کرد، شکست خورد و دوباره به پرده نگاه کرد. شاید به همین دلیل، هر بار که به آن سالها فکر میکنم، احساس نمیکنم به گذشته برگشتهام؛ احساس میکنم بخشی از گذشته هنوز در من زندگی میکند. و این شاید راز ماندگاری سینما باشد: فیلمها روی پرده تمام میشوند، اما بعضی از آنها در زندگی تماشاگر ادامه پیدا میکنند.
باید برای دیدن یک فیلم دنبال آن میگشتیم و همین دشواری، ارزش تماشا را بیشتر میکرد. فیلم فقط چیزی نبود که انتخاب کنیم و با چند لمس به آن برسیم؛ اتفاقی بود که برایش وقت میگذاشتیم. امروز اما سینمای ایران در موقعیتی متفاوت ایستاده است. مخاطب انتخابهای بسیار بیشتری دارد و سالن سینما دیگر تنها راه ورود به جهان فیلم نیست. اقتصاد تولید و اکران، تغییر سلیقه مخاطب، گسترش پلتفرمهای نمایش خانگی و رقابت با انبوه سرگرمیهای دیگر، سینمای ایران را با پرسشهای تازهای روبهرو کرده است.
روز ملی سینما اگر قرار باشد معنایی بیش از یک مناسبت داشته باشد، باید فرصتی برای فکر کردن به همین آینده باشد؛ اینکه چگونه میتوان دوباره اعتماد و اشتیاق مخاطب را به سالن برگرداند و مهمتر از آن، فیلمهایی ساخت که در حافظه نسلهای بعد بمانند.
نوستالژی البته پاسخ همه این پرسشها نیست. اینکه بگوییم گذشته بهتر بود، سادهترین نتیجهای است که میتوان گرفت و الزاماً درست نیست. هر دوره امکانات و محدودیتهای خودش را داشته است. مسئله مهمتر این است که آیا سینمای امروز میتواند برای نسل امروز خاطره بسازد؟ آیا بیست یا سی سال بعد، جوانی که امروز روی صندلی یک سالن نشسته، با یادآوری یک فیلم، ناگهان به یک عصر، یک خیابان یا بخشی از زندگیاش برگردد؟

اگر پاسخ مثبت باشد، سینما همچنان بخشی زنده از زندگی خواهد بود؛ نه صرفاً صنعتی برای تولید فیلم. برای من، این پرسش به تجربه شخصیام هم برمیگردد. بخش مهمی از آنچه امروز هستم، از همان سالهایی آمده که فیلم میدیدم و خیال میکردم جهان بزرگتر از آن چیزی است که در اطرافم میبینم.
سینما به من امکان داد جهانهای دیگری را تجربه کنم؛ جهانهایی که شاید هیچوقت در زندگی واقعی به آنها نزدیک نمیشدم. از همین رو، حتی وقتی رؤیای بازیگری به واقعیت تبدیل نشد، خود سینما از زندگی من بیرون نرفت. حالا که به گذشته نگاه میکنم، بیش از آنکه دلم برای یک فیلم مشخص یا یک سالن مشخص تنگشده باشد، دلم برای شیوهای از زندگی تنگ میشود که در آن سینما بخشی از تجربه جمعی ما بود.
برای زمانی که فیلم دیدن یک قرار بود؛ قراری با دوستان، خانواده یا حتی خودمان. برای لحظهای که از خیابان وارد سالن میشدیم و چند ساعت بعد با جهان دیگری بیرون میآمدیم. آدمها تغییر کردهاند، سالنها تغییر کردهاند و ابزار تماشا هم عوضشده است، اما نیاز ما به قصه همچنان باقیمانده. شاید به همین دلیل است که ۲۱ شهریور برای من روز بزرگداشت یک صنعت صرف نیست؛ روز بزرگداشت بخشی از زندگی است.
بخشی که در آن کودکی، نوجوانی، خیال، دوستی، عشق و حتی حسرتهای آدم به هم گره میخورند. سینما به ما فقط فیلم نمیدهد؛ گاهی تصویری از خودمان به ما نشان میدهد که در هیچ آینهای نمیتوانیم ببینیم. من هنوز آن کودک را به یاد دارم؛ کودکی که با شوق وارد سالن میشد، قهرمان فیلم را باور میکرد و خیال میکرد شاید روزی خودش هم بتواند مقابل دوربین بایستد.
امروز میدانم بسیاری از آن خیالها محقق نشدند. میدانم آدمهایی که آن روز کنارم بودند، شاید دیگر در کنارم نیستند. میدانم بعضی سینماها دیگر وجود ندارند و بعضی خاطرات تنها در ذهن ما باقی ماندهاند. اما همه اینها یک حقیقت را تغییر نمیدهد: آن سالها بخشی از من شدهاند. شاید تفاوت سینما با بسیاری از خاطرات دیگر همین باشد. سینما به ما اجازه میدهد گذشته را نهفقط به یاد بیاوریم، بلکه دوباره ببینیم. کافی است تصویری از یک سالن قدیمی، صدای یک بازیگر یا حتی تکهای از یک موسیقی آشنا را بشنویم؛ ناگهان سالهای دور از فاصلهای طولانی عبور میکنند و به اکنون میرسند.
زمان البته متوقف نمیشود. آن کودک بزرگشده، شهر تغییر کرده و سینما هم دیگر همان سینمای گذشته نیست. اما چیزی از آن تجربه در ما باقیمانده است؛ چیزی که شاید بتوان نامش را «نگاه سینمایی به زندگی» گذاشت. اینکه هر آدمی را صاحب قصهای بدانیم، هر خیابان را حامل خاطرهای ببینیم و هر پایان را پایان قطعی ندانیم.
برای همین است که در روز ملی سینما، بیش از آنکه بخواهم گذشته را ستایش کنم، به آینده فکر میکنم. به فیلمهایی که هنوز ساخته نشدهاند، به بازیگرانی که هنوز شناختهنشدهاند و به تماشاگرانی که قرار است خاطرات سینمایی خودشان را بسازند.
سینما اگر میخواهد زنده بماند، باید بتواند با زمان حرکت کند، اما در این حرکت یک وظیفه مهم را فراموش نکند: ساختن جهانهایی که ارزش به خاطر سپردن داشته باشند. پرده سینما هنوز میتواند جایی برای رؤیا باشد؛ جایی که آدم برای چند ساعت از زندگی روزمره فاصله میگیرد و چیزی تازه میبیند.
شاید آن کودک سالهای دور دیگر روی صندلی سالن ننشسته باشد، اما شوقی که با خود به بزرگسالی آورده، هنوز باقی است.


ناصر سهرابی
نویسنده، بازیگر و کارشناس سینما. فعالیت در مطبوعات را از سال ۱۳۷۵ با ماهنامه فیلم و هنر... آغاز کرده و مقالات او در نشریات سینما ویدئو، فیلم و سینما، هفت نگاه، سینما تئاتر، فیلم و سینما، همشهری، اعتماد ملی، مردمسالاری و... منتشرشده است.




