«از نفس افتاده»، آفرینش یک اسطوره
ژان لوک گدار از همان ابتدا بهروشنی میدانست چه نقشهای برای اولین فیلم بلند سینماییاش، «از نفس افتاده» دارد که ۶۵ سال از اولین نمایش آن میگذرد. او میخواست تمام ایدههای از پیش تعریفشده درباره سینما را زیر و رو کند.
ژان لوک گدار در سال ۱۹۶۴ در مصاحبهای گفت: «این فیلمی بود که همه آنچه سینما را شکل میداد – دخترها، گانگسترها، اتومبیلها – را برداشت، همه را منفجر کرد و یکبار برای همیشه به سبک قدیمی پایان داد.»
وقتی از نفس افتاده، با سبک خاص و نیمه بداههاش، در ماه مارس ۱۹۶۰ در سینماهای فرانسه به نمایش درآمد، اثری انقلابی به نظر میرسید. تدوین گسسته، دیالوگهای نامتعارف و بیاعتنایی به اصول مرسوم داستانگویی، به شکل گرفتن دستور زبان جدید سینمای مدرن کمک کرد.
راجر ایبرت، منتقد مشهور آمریکایی، درباره از نفس افتاده نوشته است: «فیلم اول هیچ فیلمسازی، بهجز همشهری کین در سال ۱۹۴۲ تا این حد تأثیرگذار نبوده است.»
داستان از نفس افتاده در ظاهر شبیه یک فیلم جنایی مهیج است. فیلم داستان خلافکاری خردهپا و بیاخلاق و عصبی به نام میشل پوکارد (با بازی ژان پل بلموندو) و رابطه نافرجامش با پاتریشیا فرانچینی، دانشجوی آمریکایی جذابی را روایت میکند که در پاریس روزنامهنگاری میخواند.
داستان فیلم از نفس افتاده از آنجا شکل میگیرد که میشل به دلیل قتل یک پلیس، هرلحظه ممکن است دستگیر شود. او نقشه فرار میکشد و در تلاش است پول لازم برای فرار را فراهم کند و پاتریشیا را که در رفتارش مردد و دو دل است، راضی کند تا با او به ایتالیا فرار بگریزند؛ اما کارگردان فیلم بیش از آنکه به روایت جنایی آن اهمیت دهد، دغدغه در هم شکستن قواعد سینمایی را دارد.
گدار در سال ۱۹۳۰ از والدین ثروتمند سوئیسی – فرانسوی به دنیا آمد. او از یک دهه قبل از ساختن از نفس افتاده، غرق در عالم سینما بود. از اوایل دهه ۱۹۵۰ یکی از منتقدان مجله معتبر کایه دو سینما بود. وقتی شروع به کار در این مجله کرد، فیلمهایی در سینمای فرانسه غالب بودند که در نظام استودیویی ساخته میشدند و اقتباسهایی از آثار ادبی بودند.
در این فیلمها داستانگویی شستهرفته بر خلاقیت و نوآوری ترجیح داده میشد. گدار به همراه دوستان سینما دوست دیگرش در کایه دو سینما، از این فیلمها به دلیل ناتوانیشان در ثبت و نشان دادن احساس واقعی و رفتارهای عادی مردم انتقاد میکرد.

همزمان در این دوره، فیلمهای آمریکایی که در زمان اشغال نازیها در فرانسه توقیف و نمایششان ممنوع شده بود، در سینماهای فرانسه به نمایش درآمدند. فرانسه بعد از جنگ جهانی دوم، قراردادی به نام بلوم-برنز با آمریکا امضا کرده بود که بر اساس آن در ازای پاک کردن بدهیهای زمان جنگ، باید بازار خود را به روی محصولات آمریکایی باز میکرد.
در این دوران بود که سیلی از فیلمهای آمریکایی روانه فرانسه شد که مورد استقبال منتقدان جوان فرانسوی قرار گرفت. آنها بهویژه فیلمهای وسترن و کارآگاهی را که به نظرشان همیشه مورد بیمهری قرارگرفته بودند، تحسین میکردند. نینو فرانک، منتقد فرانسوی که اصالت ایتالیایی داشت، کسی بود که اصطلاح «فیلم نوآر» یا فیلم سیاه را مرسوم کرد.
نویسندگان نشریه کایه دو سینما، آن گروه از فیلمسازان آمریکایی را میستودند که توانسته بودند در چارچوب نظام تولید هالیوودی، دیدگاه خلاقانه و منحصربهفرد خود را به فیلمها اضافه کنند؛ فیلمسازانی مانند اورسن ولز، آلفرد هیچکاک و هاوارد هاکس. آنها این کارگردانها را «مؤلف» واقعی میدانستند، نه نظام استودیویی که فیلم را تولید میکرد و نه ستارهای که در آن نقش ایفا میکرد.
این منتقدان در طول دهه ۱۹۵۰ میلادی درباره کاستیها و ضعفهای سینمای فرانسه بحث و گفتگو میکردند و همزمان ایدههایی درباره اینکه این سینما باید چگونه باشد، در سر میپروراندند. بسیاری از نویسندگانی که در کایه دو سینما همکار گدار بودند، مانند فرانسوا تروفو، اریک رومر و کلود شابرول، درنهایت کارگردان شدند و همه آنها در تشکیل جریان تأثیرگذاری نقش داشتند که با عنوان موج نوی سینمای فرانسه شناخته میشود.
گدار فیلم «از نفس افتاده» را فرصتی دید تا همه ایدههایی را که خودش و دوستانش درباره آن بحث کرده بودند، در عمل به کار ببندد. او در سال ۱۹۶۴ در مصاحبهای توضیح داد که عمداً میخواست تمام قواعدی را که به نظرش مانع پیش رفتن سینما میشد، بشکند. گدار گفت: «قواعد منهدم شدند تا از بقایای آن چیزی نو ساخته شود. همانطور که خرابههای بعد از یک انفجار را جمع میکنیم، اگر چیز بهدردبخوری در میان آن باقی نمانده باشد، میتوانیم همهچیز را روی بستری تازه و از نو بسازیم.»

لوکیشن در خیابان
داستان «از نفس افتاده» را فرانسوا تروفو با الهام از گزارشی نوشت که در سال ۱۹۵۲ درباره خلافکار پاریسی به نام میشل پورتای خوانده بود؛ اما وقتی گدار فیلمبرداری را شروع کرد، فیلمنامه تروفو را تقریباً کنار گذاشت.
در عوض گدار از بازیگرانش خواست صحنههایی را بداههپردازی کنند و گاهی با گفتن جملههایی از پشت دوربین، به آنها ایدههایی میداد. همین روش باعث شد گفتوگویهای فیلم فیالبداهه و شخصی به نظر بیاید؛ اما به کار بردن چنین روشی به این معنی بود که باید سکانسها را به ترتیب روند داستان، فیلمبرداری میکردند تا بلموندو و سیبرگ بدانند درصحنههای قبلی چه اتفاقی در داستان افتاده است.
گدار به دلیل محدود بودن بودجه، میخواست فیلم را به ارزانترین شکل ممکن بسازد. به همین دلیل بهجای فیلمبرداری در استودیویی که بتوان نور، صدا و صحنه را کنترل کرد، به همراه فیلمبردارش رائول کوتار با استفاده از دوربینهای سبک و تکیه بر نور طبیعی وارد خیابانهای پاریس شد.
دوربین با آنکه قابلحمل بود و در نور کم عملکرد خوبی داشت اما پرسروصدا بود و نمیشد صدا را همزمان ضبط کرد. این مسئله باعث شد تقریباً تمام دیالوگهای بداهه بلموندو و سیبرگ را روی کاغذ بنویسند و در مراحل پس از تولید، دوباره صداگذاری کنند.
درنتیجه، دیالوگهای ضبطشده بعدی اغلب با حرکت لب بازیگران همخوان نبود و همین ناهماهنگی باعث شده هنوز هم درباره جملات واقعی شخصیتها بحث و گمانهزنی وجود داشته باشد.
به خاطر روش چریکی تولید فیلم و چون مجوزهای معمول برای فیلمبرداری گرفته نشده بود، مردم عادی را درصحنههای مختلف فیلم میبینیم که مشغول زندگی روزمره خود در خیابانها و کافههای شلوغ پاریس هستند و تصادفی در نماهای مختلف فیلم ظاهر میشوند.
همین باعث میشود فیلم تصویری واقعی از زندگی شهری به نمایش بگذارد. کوتار پیش از آن عکاس جنگ بود و شیوه فیلمبرداری گزارشگونه او با ثبت لحظههای آنی و بیواسطه باعث شد بعضی صحنههای فیلم حس و حال مستند پیدا کند. دوربین بیقرار او در شهر میچرخد و لحظههای ریز و کوچک روزمره را در حالی ثبت میکند که شخصیتهای فیلم یکدیگر را خیابان ملاقات میکنند، راه میروند و حرف میزنند.
گاهی به نظر میرسد دوربین هم خود در کنش صحنهها، نقش بازی میکند. مثلاً درصحنهای که میشل یک اتومبیل را دزدیده، دوربین در صندلی کنار راننده قرار دارد و میشل طوری با آن صحبت میکند که گویی دوستی کنارش نشسته است.

ازآنجاکه فیلم از نفس افتاده، گروه تولید و عوامل فیلمهای معمول را نداشت، آنها باید خلاقیت بیشتری به خرج میدادند. دریکی از مشهورترین صحنههای فیلم ــ جایی که میشل و پاتریشیا در خیابان شانزلیزه قدم میزنند و صحبت میکنند، درحالیکه پاتریشیا تبلیغ روزنامهای را میکند ــ گدار برای فیلمبرداری، کوتار را سوار بر صندلی چرخدار کرد و خودش او را به عقب میکشید تا بتواند در حال حرکت، از بازیگران که به سمت دوربین میآمدند فیلم بگیرد.
برناردو برتولوچی، کارگردان ایتالیایی فیلمهای «آخرین تانگو در پاریس» و «آخرین امپراتور» در مصاحبهای در سال ۲۰۰۹ گفت: «فیلمبرداری آزادانه در خیابان شانزلیزه، جین سیبرگ که کنار جدول خیابان قدم میزند و با آن صدای ماندگارش فریاد میزند «نیویورک هرالد تریبیون»، برای من حکم آفرینش یک اسطوره را داشت.»
اما گدار سعی نمیکرد مخاطبان را قانع کند که در حال تماشای بیواسطه زندگی واقعی هستند.
گدار تحت تأثیر برتولت برشت، نمایشنامهنویس آلمانی بود که باور داشت یک داستان میتواند چنان مخاطبان خود را جذب خود کند که آنها تبدیل به دریافتکنندهای منفعل و بیتفکر شوند. برشت برای اینکه مخاطبان را به شکلی درگیر اثر کند که قدرت تفکر انتقادی خود را حفظ کنند، به آنها یادآوری میکرد که در حال تماشای یک نمایشاند و نه زندگی واقعی.
گدار کاملاً آگاهانه این ایده را به کار گرفت و با مجموعهای از شگردهای فرمی و ساختارشکن، کاری کرد که تماشاگر هرگز فراموش نکند در حال دیدن یک فیلم است. شخصیتها بارها دیوار چهارم را میشکنند و مستقیماً با بیننده صحبت میکنند؛ گاهی درباره موقعیتی که در آن هستند اظهارنظر میکنند و حس تماشاگر پنهان را به چالش میکشند.
درحالیکه موسیقی در فیلمهای معمول اغلب به نرمی حس و حال صحنه را منتقل میکند، در از نفس افتاده موسیقی ناگهان شروع یا قطع میشود و اغلب هیچ ارتباطی با آنچه روی پرده میگذرد ندارد.

تغییر قوانین مرسوم در «از نفس افتاده»
آنچه درنهایت بهعنوان خصوصیت ویژه این فیلم شناخته میشود، امتناع گدار از رعایت کردن قوانین مرسوم تدوین سینمایی است. برتولوچی گفته: «من بهشدت شیفته سبک و زبان سینمایی خاص از نفس افتاده هستم. مثلاً در تدوین این فیلم جامپکاتهای زیادی وجود دارد. در مدرسه فیلمسازی همیشه به شما میگویند از جامپ کات پرهیز کنید و آن را یکجور اشتباه میدانند؛ اما این فیلم پر از جامپکات بود.»
استفاده از جامپ کات- برش ناگهانی از یکلحظه، به زمانی جلوتر از همان صحنه – در از نفس افتاده تا حدودی تصادفی بود. وقتی تدوین فیلم تمام شد، نسخه نهایی بسیار طولانیتر از حد انتظار بود. گدار ناچار شد فیلم را کوتاه کند تا به زمان مناسب برسد؛ اما بهجای اینکه چند صحنه یا سکانس را بهطور کامل حذف کند، تصمیم گرفت با بریدن لحظههایی از داخل هرکدام از صحنهها، زمان فیلم را کاهش دهد.
گدار اغلب لحظههایی از یک نمای با حرکت دوربین یا همراه با دیالوگ را برش زده است بیآنکه تلاش کند این برشها به شکل نرم و روانی به هم متصل شوند. او با این کار مانع غرق شدن تماشاگر در فیلم میشود و ریتمی پرانرژی و پر ضرب به فیلم میدهد.
تدوین سریع و پربرش، نوعی حس غیرقابلپیشبینی بودن به از نفس افتاده داده است. همین مسئله، توجه و تمرکز تماشاگر را به خود جلب میکند و کاری میکند نسبت به فرآیند ساخت فیلم آگاه باشد.
گدار در از نفس افتاده به فیلمهای دیگر هم ارجاع میدهد، اما همزمان قواعدی را که در آن فیلمها بهکاررفته است زیر پا میگذارد. وقتی درصحنهای از فیلم پاتریشیا برای فرار از دست پلیس وارد سینما میشود، فیلم گرداب ساخته اتو پرمینجر (۱۹۵۷) در حال نمایش است.
درصحنهای دیگر پاتریشیا از سوراخ یک پوستر لوله شده به میشل نگاه میکند. این صحنه درواقع تقلیدی از یکی از صحنههای فیلم وسترن چهل اسلحه (۱۹۵۷) است که در آن، نما از داخل لوله تفنگ دیده میشود.
جایی دیگر ژان پیر ملویل، فیلمساز مشهور فیلمهای گانگستری فرانسوی، در نقش یک نویسنده مشهور ظاهر میشود و خود گدار هم درصحنهای دیگر در فیلم حضور دارد. او یکی از عابران خیابان است که با دیدن عکس میشل در مقاله روزنامه، این خلافکار فراری را میشناسد.
یکی دیگر از ادای دینهای گدار، در شیوه لباس پوشیدن میشل تجلی پیداکرده است که در آن گدار به یکی از قهرمانهای محبوبش، همفری بوگارت، ادای احترام میکند و سعی میکند بهنوعی طرز رفتار و حرکات او را در شخصیت میشل تقلید کند.
درصحنهای از فیلم، میشل درحالیکه به پوستر آخرین فیلم بوگارت «هر چه قویتر، سختتر زمین میخوری» (۱۹۵۶) نگاه میکند، زیر لب و با لحنی ستایشآمیز میگوید «بوگی»؛ اما رفتار شخصیت میشل، برخلاف ظاهرش، شباهتی به بوگارت قهرمان ندارد. رفتار او نه قهرمانانه است و نه شجاعتی در آن دیده میشود. او هیچ اثری از عذاب وجدان برای جنایتها یا پشیمانی از رفتارهایش از خود نشان نمیدهد.

دوستش، پاتریشیا را که در ادامه فیلم به میشل خیانت میکند و او را به پلیس لو میدهد، میتوان معادل شخصیت زن اغواگر (فم فتال) در فیلمهای پلیسی کلاسیک دید؛ اما برخلاف شور و عشق موجود در آن فیلمها، رابطه پاتریشیا و میشل سرد به نظر میرسد و انگیزه پاتریشیا مبهم باقی میماند.
برای تماشاگر از نفس افتاده، معانی صحنهها به شکل ساده و قابلفهمی دیکته نمیشود و خط روایی آزاد فیلم و شخصیتهایی که اصول اخلاقیشان تا آخر مبهم باقی میماند، ما را به جوابهای سرراست نمیرساند. فیلم تفسیر و قضاوت در این موارد را به خود تماشاگران واگذار میکند.
از نفس افتاده با شیوه روایت منحصربهفرد، فیلمبرداری و کاربرد خلاقانه دوربین و بازیگران خوشچهرهای که شخصیتها را جذاب کرده بود، تبدیل به فیلمی شد که هم تحسین منتقدان را به همراه داشت و هم موفقیت تجاری به دست آورد.
به نظر میرسید از نفس افتاده توانسته دست روی نبض حال و هوای زمانهاش بگذارد و مردم برای دیدنش هجوم آوردند. پروفسور جیمز ویلیامز در مصاحبهای در سال ۲۰۲۲ گفت: «تماشاگران بهنوعی آماده این فیلم بودند. درواقع مردم چیزی جدید و متفاوت میخواستند.»
گدار برای این فیلم برنده جایزه خرس نقرهای بهترین کارگردانی در جشنواره بینالمللی فیلم برلین در سال ۱۹۶۰ شد.
تماشای از نفس افتاده بر کارگردانان جوانتر تأثیری برقآسا داشت. مایک هاجز کارگردان «کارتر را بگیرید» (۱۹۷۱) در مصاحبهای در سال ۲۰۰۶ گفت: «برای کسی که قصد کارگردان شدن داشت، این فیلم آزادی مطلق بود. فوقالعاده بود. این فیلم همه قوانین را شکسته بود. قواعد فیلمسازی از بعضی جهات خیلی ترسناک هستند. باید حتماً زاویه دوربین را درست انتخاب کنید، باید خطوط فرضی را رعایت کنید و از آنها عبور نکنید. اینها همه روشهای کلاسیک فیلمسازی بود. به یک معنی، سینمای کلاسیک خیلی شبیه نقاشی کلاسیک بود، درحالیکه وقتی فیلمی از گدار میدیدید، مانند تماشای یک تابلو امپرسیونیستی بود که روی پرده سینما جان گرفته بود.»
تأثیر از نفس افتاده را میتوان روی بسیاری از فیلمهای آمریکایی دید. گدار بر استودیوهای هالیوود که خودش از آنها الهام گرفته بود، تأثیر گذاشته بود. مثلاً آن جنس ابهام شخصیتهای اصلی از نفس افتاده و تغییر ناگهانی لحن را میتوان در فیلم «بانی و کلاید» (۱۹۶۷) دید.
استفاده از زاویه دوربینهای خلاقانه و تجربه عدم قطعیت در رابطه بین شخصیتها را میتوان در فیلم فارغالتحصیل (۱۹۶۷) و استفاده از روشهای ارزان فیلمسازی و گفتوگوهای بداههپردازی شده را در فیلم «ایزی رایدر» (۱۹۶۹) مشاهده کرد.

باب دیلن سینما
در دهه ۱۹۷۰ میلادی، موجی از کارگردانهای جوان مانند مارتین اسکورسیزی، فرانسیس فورد کاپولا و جورج لوکاس با الهام از موج نو فرانسه، دیدگاههای مؤلف خود را بر پرده سینما به نمایش گذاشتند.
کوئنتین تارانتینو که نام شرکت تولید فیلمش، «بند اپارت» را از نام فیلم دسته جدا افتادههای گدار (۱۹۶۴) وام گرفته، سالها از تأثیری که فیلمهای گدار بر او گذاشتهاند، سخن گفته است. او در سال ۱۹۹۴ در مصاحبهای با مجله فیلم کامنت گفت: «گدار کاری با سینما کرد که باب دیلن با موسیقی کرده است. هر دو آنها هنرشان را متحول کردند.»
یکی از دلایل تأثیر ماندگار از نفس افتاده بر فیلمسازان این است که آنها را متقاعد کرد تماشاگر هم میتواند همان کاری را بکند که گدار انجام داد.
همانطور که ادگار رایت، کارگردان فیلم «شان میمیرد»، پس از درگذشت گدار در سال ۲۰۲۲ نوشت: «جالب اینجاست که خودش شیفته نظام استودیویی هالیوود بود، درحالیکه شاید هیچ کارگردانی بهاندازه او الهامبخش آدمها برای این نبود که فقط دوربینی بردارند و فیلم ساختن را شروع کنند.»
مایلز برک

