نیمقرن از اکران «راننده تاکسی» میگذرد، اما شاهکار مارتین اسکورسیزی با بازی فراموشنشدنی رابرت دنیرو همچنان یکی از تأثیرگذارترین فیلمهای تاریخ سینماست؛ اثری که تنهایی، خشونت و بحران انسان مدرن را به شکلی کمنظیر به تصویر کشید و هنوز موضوع بحث و تحلیل منتقدان است.
نیمقرن پس از شاهکار ماندگار مارتین اسکورسیزی، هنوز صدای تراویس بیکل در خیابانهای تاریک شهر شنیده میشود: «داری با من حرف میزنی؟» شاید هیچ جملهای در تاریخ سینما بهاندازه این چند کلمه ساده، چنین ماندگار نشده باشد.
مردی تنها، مقابل آینه اتاقش ایستاده، اسلحه را بالا میآورد و با دشمنی خیالی حرف میزند؛ اما حقیقت این است که او با خودش حرف میزند، با شهری که از آن متنفر است، با جامعهای که او را فراموش کرده و شاید با تمام ما.
امسال پنجاهمین سالگرد اکران فیلم «راننده تاکسی» است؛ شاهکار تاریک و فراموشنشدنی مارتین اسکورسیزی که در سال ۱۹۷۶ نهفقط یک فیلم موفق، بلکه یکی از مهمترین بیانیههای سینمای مدرن آمریکا را خلق کرد.
فیلمی که پس از نیمقرن هنوز کهنه نشده و همچنان آینهای هولناک برای تنهایی، خشونت، انزوا و فروپاشی روان انسان معاصر است. در مرکز این جهان تیره، رابرت دنیرو قرار دارد؛ بازیگری که با نقش تراویس بیکل یکی از بزرگترین اجراهای تاریخ سینما را به نمایش گذاشت.
یک کهنه سرباز جنگ ویتنام که شبها در خیابانهای آلوده و بیرحم نیویورک تاکسی میراند و روزبهروز بیشتر در باتلاق تنهایی و جنون فرو میرود.

امروز که پنجاه سال از ساخت فیلم میگذرد، دشوار است تصور کنیم آن زمان «راننده تاکسی» چقدر تکاندهنده بود. آمریکا هنوز زخمهای ویتنام و رسوایی واترگیت را بر تن داشت. اعتماد عمومی فروریخته بود و شهر نیویورک در دهه هفتاد به نمادی از جرم، فساد و فروپاشی اجتماعی تبدیلشده بود.
اسکورسیزی و فیلمنامهنویس نابغهاش، پل شریدر، این فضای بیمار را به ماده خام یک کابوس سینمایی تبدیل کردند. تراویس بیکل صرفاً یک شخصیت نیست؛ او محصول مستقیم شکست رؤیای آمریکایی است. مردی که نمیتواند با دیگران ارتباط برقرار کند، عشق را نمیفهمد، جامعه را دشمن خود میبیند و درنهایت، برای معنا بخشیدن به زندگیاش به خشونت پناه میبرد.
همین پیچیدگی است که فیلم را از یک فیلم دلهرهآور جنایی فراتر میبرد و به اثری فلسفی درباره تنهایی انسان مدرن تبدیل میکند؛ اما راز ماندگاری «راننده تاکسی» تنها در روایت یک مرد آسیبدیده خلاصه نمیشود.
فیلم، در حقیقت، یکی از نخستین و دقیقترین کالبدشکافیهای «انسان منزوی» در جهان مدرن است؛ انسانی که پیوندش با جامعه، خانواده، عشق و حتی خودش گسسته شده است.
تراویس بیکل، پیش از آنکه یک ضدقهرمان باشد، نشانه یک بحران اجتماعی است؛ محصول دورانی که در آن آدمها بیش از هر زمان دیگری در میان جمعیت تنها ماندهاند.
از این منظر، «راننده تاکسی» اثری پیشگویانه نیز به نظر میرسد. بسیاری از بحثهایی که امروز درباره انزوای اجتماعی، خشم فروخورده، بحران هویت و افراطی شدن افراد منزوی مطرح میشوند، دههها پیش در شخصیت تراویس متبلور شده بودند.
او مردی است که احساس میکند دیده نمیشود و سرانجام تصمیم میگیرد به هر شکل ممکن خود را به جهان تحمیل کند؛ حتی اگر این دیده شدن از مسیر خشونت عبور کند.

نبوغ اسکورسیزی و شریدر در اینجاست که هرگز قضاوتی قطعی درباره او ارائه نمیدهند. تراویس نه کاملاً قربانی است و نه کاملاً هیولا. تماشاگر در تمام طول فیلم میان همدلی و هراس، ترحم و انزجار، در نوسان میماند.
همین ابهام اخلاقی که از ویژگیهای آثار بزرگ هنری است، سبب شده است «راننده تاکسی» پس از پنج دهه همچنان موضوع بحث و تفسیر باشد؛ فیلمی که هر نسل معنای تازهای در آن کشف میکند و هر بار چهره متفاوتی از تنهایی انسان معاصر را به نمایش میگذارد.
یکی از دلایل ماندگاری فیلم، همکاری افسانهای اسکورسیزی و دنیرو است. این زوج هنری پیش از آن در فیلم «خیابانهای پایینشهر» همکاری کرده بودند، اما «راننده تاکسی» نقطه انفجار خلاقیت مشترک آنها بود.
دنیرو برای آماده شدن برای نقش، واقعاً گواهینامه رانندگی تاکسی گرفت و مدتی در خیابانهای نیویورک مسافرکشی کرد. او با وسواس کمنظیری تراویس را ساخت؛ شخصیتی که هم ترحمبرانگیز است و هم ترسناک.
جالب اینکه معروفترین جمله فیلم در فیلمنامه وجود نداشت. «داری با من حرف میزنی؟» حاصل بداههپردازی دنیرو بود. جملهای که بعدها به بخشی از فرهنگعامه جهان تبدیل شد و بارها تقلید و بازآفرینی شد، اما هیچوقت قدرت نسخه اصلی را پیدا نکرد.
فیلم، البته، بدون حاشیه هم نبود. خشونت بیپرده اثر در زمان اکران جنجال فراوانی ایجاد کرد. گفته میشود برای کاهش حساسیت اعضای هیئت ردهبندی سنی، رنگ خون در برخی صحنههای پایانی عمداً تغییر داده شد تا کمتر واقعی به نظر برسد. بااینحال، خشونت فیلم همچنان شوکهکننده باقی ماند.

از سوی دیگر، حضور جودی فاستر دوازدهساله در نقش آیریس، روسپی نوجوان، بحثهای فراوانی به وجود آورد. نقشی جسورانه که بعدها به یکی از مهمترین اجراهای دوران نوجوانی در تاریخ سینما تبدیل شد.
هاروی کایتل نیز در نقش اسپورت، یکی از بهیادماندنیترین شخصیتهای منفی دهه هفتاد را خلق کرد؛ اما بزرگترین حاشیه فیلم سالها بعد رخ داد.
جان هینکلی جونیور که در وسواس بیمارگونهای نسبت به جودی فاستر گرفتارشده بود، هنگام سوءقصد به رونالد ریگان اعلام کرد تحت تأثیر «راننده تاکسی» قرار داشته است. اتفاقی که دوباره نام فیلم را به تیتر رسانهها بازگرداند و بحثهای گستردهای درباره رابطه هنر و خشونت به راه انداخت.
بااینحال، میراث واقعی فیلم بسیار فراتر از این جنجالهاست. «راننده تاکسی» یکی از ستونهای اصلی موج نوی هالیوود محسوب میشود؛ دورانی که فیلمسازانی چون فرانسیس فورد کاپولا، استیون اسپیلبرگ و جرج لوکاس چهره سینمای آمریکا را دگرگون کردند.
این فیلم برنده نخل طلای جشنواره فیلم کن شد و بعدها در تقریباً تمام فهرستهای معتبر بهترین فیلمهای تاریخ سینما جای گرفت.

امروز، پنجاه سال پس از اکران، تراویس بیکل هنوز زنده است. شاید دیگر پشت فرمان تاکسی زرد ننشیند و خیابانهای نیویورک هم شبیه دهه هفتاد نباشند، اما احساس بیگانگی، خشم فروخورده و تنهاییای که او نمایندگی میکرد، همچنان در جهان معاصر حضور دارد.
«راننده تاکسی» فیلمی درباره یک مرد تنها نیست؛ درباره جامعهای است که آدمها را بهتنهایی محکوم میکند. به همین دلیل است که پس از نیمقرن، وقتی تراویس مقابل آینه میایستد و میپرسد: «داری با من حرف میزنی؟»، هنوز احساس میکنیم این سؤال متوجه خود ماست.
شاید راز جاودانگی شاهکار اسکورسیزی نیز همین باشد؛ فیلمی که هر بار تماشایش میکنیم، کمتر درباره نیویورک دهه هفتاد است و بیشتر درباره جهان امروز و حتی درباره خود ما.


ناصر سهرابی
نویسنده، بازیگر و کارشناس سینما. فعالیت در مطبوعات را از سال ۱۳۷۵ با ماهنامه فیلم و هنر... آغاز کرده و مقالات او در نشریات سینما ویدئو، فیلم و سینما، هفت نگاه، سینما تئاتر، فیلم و سینما، همشهری، اعتماد ملی، مردمسالاری و... منتشرشده است.




