وقتی نوروز از لنز آپارات می‌تابید؛ بهاری به رنگ سینما

nowruz-cinema

روزگاری نه‌چندان دور، نوروز تنها آغاز سال نبود؛ بلکه طلوعی بود به رنگ رؤیا، فصلی که تق‌تقِ آشنای آپارات‌های هشت میلی‌متری در دلِ خانه‌ها، با نوای فیلم‌های قدیمی و عطرِ سنبل و خاکِ باران‌خورده در هم می‌آمیخت تا بهار، معنایی کاملاً سینمایی بیابد.

دیوارِ سفیدِ اتاق‌ها، بی‌آنکه بدانند، پرده‌ی نقره‌ایِ قصه‌های ما می‌شدند. بچه‌ها، با چشمانی گشاده از کنجکاوی، بر روی قالیچه‌های رنگ‌ورورفته می‌نشستند و نورِ چرخنده آپارات، بر صورتشان می‌رقصید؛ رقصِ نور بر رقصِ زندگی.

در آشپزخانه، عطرِ چایِ دم‌کشیده و شیرینی‌های خانگی، فضای خانه را پر می‌کرد و پدرها، با نگاهی دقیق، مراقبِ گردشِ حلقه‌ی نوارِ سینمای خانگی بودند. صدای خنده‌های ناگهانی کودکان، با خش‌خشِ ملایمِ سلولوئید در هم می‌آمیخت؛ سمفونیِ دلنشینِ یک نوروزِ ساده و صمیمی.

در آن ایامِ کم هیاهو، سینمای خانگی، تنها ابزاری برای تماشای فیلم نبود؛ بلکه کانونی بود برای گرد هم آمدن، برای غرق شدن در نورِ یک تصویرِ ساده که از دیواری گچی آغاز می‌شد و تا اعماقِ وجودِ تماشاگرانش امتداد می‌یافت. با ورود به دهه‌ی شصت، اگرچه آپارات‌ها جای خود را به سالن‌های سینما سپردند، اما روحِ سینما در نوروز، جان تازه‌ای گرفت.

سالن‌های سینما، از «بهمن» و «آستارا» گرفته تا «شهر قشنگ» و «ایران»، به میعادگاهِ نسل‌هایی بدل شدند که نوروز را با بلیت‌های نیم‌بها و صف‌های درازِ تماشای فیلم‌های تازه اکران جشن می‌گرفتند.

nowruz-cinema
جوان‌ها، زیرِ چترهایِ گل‌دارِ بارانِ فروردین، با صدایِ بلند می‌خندیدند

فیلم‌هایی چون «مردی که موش شد»، «دونیمه سیب»، «هامون» یا «مادر»، در کنارِ خاطراتِ شیرینِ اکران‌های نوروزی، بخشی از هویتِ آن سال‌ها را ساختند. صدای همهمه در راهروها، بویِ گره‌خورده‌ی بلالِ ذرت با فلفل و هیجانِ وصف‌ناپذیرِ کودکان و نوجوانان در صف‌های سینما، منظره‌ای تکرار نشدنی را می‌ساخت. جوان‌ها، زیرِ چترهایِ گل‌دارِ بارانِ فروردین، با صدایِ بلند می‌خندیدند؛ زوج‌ها، ساندویچ‌هایِ الویه و سوسیس آلمانی سفارشیِ خود را با اشتیاق تقسیم می‌کردند و در تاریکیِ سالن، نفس‌ها در سینه‌ی تماشاگران حبس می‌شد، وقتی پرده‌ی نقره‌ای، خود را به جهانِ دیگری می‌گشود.

سالن‌هایِ قدیمی، با آن صندلی‌هایِ چوبیِ کهنه و کفِ چسبناکشان، نه‌تنها عطرِ فیلم که بویِ آشنایِ پفکِ نمکی و آرزوهایِ بربادرفته را در خود داشتند؛ بویِ رؤیا، بویِ گریز. در آن روزگارِ جنگ و کمبود، سینما، نه‌فقط سرگرمی که پناهگاهی بود؛ کلیسایِ کوچکِ مردمی که دلشان هوایِ نوری دیگر داشت و چه شیرین بود تجربه‌ی نوروز در آن دوران، با طعم‌هایِ فراموش‌نشدنی‌اش. صف‌هایِ طولانیِ جلویِ سینماها، فرصتی بود برایِ خودنماییِ خوراکی‌هایِ نوستالژیک.

با اندک پولی که در جیب داشتیم، ساندویچِ کالباسِ مارتادلا پر از مغز پسته با نانِ بولکی نرم  یا یک بطریِ نوشابه‌یِ پپسیِ گازدار که قندِ وجودمان را تنظیم می‌کرد، جانِ تازه‌ای به ما می‌بخشید. در سکوتِ نیمه‌رسمیِ سالن، صدایِ شکستنِ تخمه‌هایِ آفتابگردان، ریتمِ غریبی به فیلم می‌داد و حسِ صمیمیت را عمیق‌تر می‌کرد؛ و برایِ خنکایِ بعدازظهرهایِ دل‌انگیزِ بهاری، هیچ‌چیز به‌اندازه‌ی بستنیِ کیمِ یا آلاسکایِ خوش‌رنگ و لعاب که از دکه‌هایِ کنارِ سینما تهیه می‌شد، لذت‌بخش نبود.

این‌ها، صرفاً خوراکی نبودند؛ بلکه بخشی جدایی‌ناپذیر از تجربه‌یِ سینما رفتن در نوروز بودند؛ چاشنی‌هایی که طعمِ دلتنگیِ امروزمان را به شکلی شیرین و تلخ، ماندگار می‌کردند؛ اما نوروزِ امسال، با تمامِ عطر و بویِ بهاریِ سرسبز و شادابش، طعمِ متفاوتی دارد؛ تلخیِ ناشی از سایه‌یِ سنگینِ جنگ و درگیری که از پهنه‌یِ خاورمیانه، از خبرهایِ تلگرام و شبکه‌هایِ اجتماعی، بر دل‌ها افکنده است.

nowruz-cinema
سالن‌هایِ قدیمی، با آن صندلی‌هایِ چوبیِ کهنه و کفِ چسبناکشان، نه‌تنها عطرِ فیلم که بویِ آشنایِ پفکِ نمکی و آرزوهایِ بربادرفته

درحالی‌که طبیعت، در اوجِ شکوفایی و نو شدن است و سالِ نو، آغازِ تازه‌ای را نوید می‌دهد، گویی تقابلِ میانِ امید به حیات و ترس از نابودی، بیش از هر زمانِ دیگری خود را نشان می‌دهد. جنگِ میانِ ایران، آمریکا و رژیم صهیونیستی، نه‌فقط در تیترِ اخبار که در نگرانیِ پنهانِ مردم، در سکوتِ پرسشگرِ شبانه‌ها و در تردیدِ فردایِ روشن، خود را بازتاب می‌دهد.

در این میان، سینما، آن پناهگاهِ همیشگیِ روحِ خسته‌یِ انسان، دیگر صرفاً محملی برایِ گریز از واقعیت نیست؛ بلکه گاه، آیینه‌ای است که تلخیِ امروز را منعکس می‌کند و درعین‌حال، با نمایشِ قصه‌هایی از مقاومت، امید و نیرویِ پنهانِ انسان، تلنگری می‌زند به وجدانِ خفته.

شاید همین تضادِ زنده و پررنگِ میانِ زیباییِ شکوفه‌هایِ بهاری و هراسِ برگرفته از خبرهایِ جنگ باشد که اشتیاقِ عمیقِ ما را برایِ صلح، برایِ لحظه‌هایِ آرامشِ بی‌دغدغه و برایِ نوری که بتواند راهی به قلب‌ها باز کند، بیش‌ازپیش برمی‌انگیزد.

این بهارِ پر چالش، ما را به بازنگریِ ارزشِ لحظه‌هایِ مشترک، به درکِ عمیق‌ترِ معنایِ آرامشِ در کنارِ هم بودن و به قدردانی از نیرویِ سحرانگیزِ امید، وامی‌دارد؛ امیدی به اینکه حتی در دلِ طوفانِ درگیری‌ها، نورِ سینما بتواند فانوسِ راهمان باشد.

نوروز، فصلِ جوانه زدنِ زندگی است و سینما، سرزمینی که زمان در آن، گاه متوقف می‌شود. هر فیلم، تکه‌ای از بهار است که در دلِ تاریکیِ سالن، نفس می‌کشد و شکوفا می‌شود.

شاید نسلِ جدید، دیگر عطرِ چسبِ سلولوئیدِ آپارات را استشمام نکند، یا صدایِ تق‌تقِ نوارِ فیلم را در گوشِ جان نشنود، اما آن حسِ کهن و آشنایِ جمعی، هنوز هم با خاموش شدنِ چراغ‌ها، زنده می‌شود: شورِ مشترکِ دیدن، لذتِ عمیقِ باهم بودن و ایمانی راسخ به این‌که تصویر، توانِ نجات دادن دارد.

nowruz-cinema
در سکوتِ نیمه‌رسمیِ سالن، صدایِ شکستنِ تخمه‌هایِ آفتابگردان، ریتمِ غریبی به فیلم می‌داد

بهارِ امسال، هرچقدر هم که دیر بیاید یا زیرِ سایه‌یِ دود و درگیری، رنگ ببازد؛ تا وقتی‌که نورِ پرده‌یِ سینما روشن است، پنجره‌ای برایِ طلوعِ دوباره، باقی‌مانده است؛ و اکنون، در اوجِ این هیاهو، در آخرین روزهایِ سال و آغازِ بهاری که با ابهاماتِ جهانی گره‌خورده، وقتی چشم می‌بندیم، هنوز در تاریکیِ پشتِ پلک‌هایمان، پرده‌یِ سینما روشن است.

صدایِ آپاراتِ خاطرات، هنوز در گوشِ جانمان می‌پیچد؛ نوستالژیِ دل‌انگیزِ بویِ ساندویچِ کالباسِ مارتادلا، صدایِ ملایمِ شکستنِ تخمه‌هایِ آفتابگردان و عطرِ شیرینِ نوشابه‌یِ پپسی، دلتنگیِ صف‌هایِ بلندِ سینما در دهه‌یِ شصت، با بستنیِ کیم و آلاسکایِ خنک و خاطره‌یِ آن هم‌نشینیِ مقدس و رازآلود در تاریکیِ سالن که همه را، برایِ چند ساعتِ ناب، فرزندانِ یک رؤیا می‌کرد.

شاید سینما، واقعاً همان آخرین پناهگاهِ امنِ ما باشد؛ جایی که در دلِ هر آشوبِ جهان، هنوز می‌توانیم در نورِ غریبه‌ای گم شویم، در سکوتِ وهم‌آلودِ پرده، خودمان را دوباره پیدا کنیم و شاید، ذره‌ای از حقیقتِ گمشده‌یِ خویش را باز یابیم.

تصویری که از دلِ گذشته، از خاطراتِ دیروز، می‌تابد، نوری است برایِ رسیدن به فردایی که شاید، بازهم بتوانیم در آن، بهار را از قابِ سینما، نفس بکشیم و زندگی کنیم…

nowruz-cinema

درباره نویسنده
ناصر سهرابی
دبیر بخش جشنواره‌ها

نویسنده، بازیگر و کارشناس سینما. فعالیت در مطبوعات را از سال ۱۳۷۵ با ماهنامه فیلم و هنر... آغاز کرده و مقالات او در نشریات سینما ویدئو، فیلم و سینما، هفت نگاه، سینما تئاتر، فیلم و سینما، همشهری، اعتماد ملی، مردم‌سالاری و... منتشرشده است.

آیتم های مشابه

«داستان‌های موازی»: بازی زمان، حافظه و حقیقت در سینمای اصغر فرهادی

ناصر سهرابی

نوروز و امید به فردایی بهتر…

«ویلا»؛ سکوتی که از دل بحران‌های انسان بیرون می‌زند