گوزل یاخینا و میراث تبعید؛ داستان‌هایی که فراملی می‌شوند

گوزل یاخینا

گفت‌وگو با گوزل یاخینا، نویسنده تاتارتبار روس

گوزل یاخینا، نویسنده تاتارتبار روس از ریشه‌های خانوادگی رمان‌هایش، مسئولیت اخلاقی نویسنده در برابر تاریخ و تبدیل یک داستان ملی به روایتی انسانی و جهانی می‌گوید.

گوزل یاخینا، نویسنده‌ تاتارتبار اهل روسیه، با نخستین رمان خود، «زلیخا چشم‌هایش را باز می‌کند» که اولین بار در سال ۲۰۱۵ به زبان روسی منتشر شد، به پدیده‌ای در ادبیات معاصر روسیه تبدیل شد.

این رمان تحسین‌شده، علاوه بر جوایز اصلی روسیه ازجمله «جایزه کتاب بزرگ» و «جایزه یاسنایا پولیانا»، افتخارات بین‌المللی مانند جایزه ادبی بین‌المللی جوزپه تومازی دی لامپدوسا ایتالیا در سال ۲۰۲۰ را نیز کسب کرد.

این اثر به ۳۱ زبان ترجمه‌شده است، ازجمله ترجمه‌ انگلیسی در سال ۲۰۱۹ و ترجمه‌ فارسی توسط زینب یونسی که توانست جایزه ابوالحسن نجفی برای بهترین ترجمه‌ سال را دریافت کند.

دومین رمان یاخینا، «فرزندان من» که در سال ۲۰۱۸ در روسیه منتشر شد، نیز با موفقیت‌های داخلی (ازجمله نامزدی جایزه کتاب بزرگ) و خارجی همراه بود و برنده جایزه بهترین کتاب خارجی فرانسه در سال ۲۰۲۱ شد. هر دو کتاب در ایران از سوی نشر نیلوفر منتشرشده‌اند.

گوزل یاخینا در این گفت‌وگوی برگزیده با نشریات انگلیسی‌زبان، درباره‌ ارتباط خود با گذشته‌ شوروی، مسئولیت اخلاقی نویسنده در قبال تاریخ، چگونگی تبدیل یک داستان ملی به روایتی فراملی و نقش ادبیات به‌عنوان یک «روان‌درمانی تاریخی» سخن می‌گوید.

او از معدود نویسندگان روس بود که با انتشار یادداشتی صریح علیه جنگ اوکراین موضع گرفت و نوشت: «زمان حقیقتِ ساده فرا رسیده است، به تکرارِ مدام ِ نه به جنگ، صلح برای جهان! زندگی انسانی ارزشمندترین مائده است. تا رخت ‌بر بستنِ این تاریکی تکرار خواهیم کرد. بر این هنجارِ نیکی پافشاری خواهیم کرد تا نگذاریم با ابتذالِ شر روبه‌رو شویم.»

گوزل یاخینا
گوزل یاخینا: امیدوارم رمان به‌تدریج از یک داستان ملی به یک داستان فراملی تبدیل شود
با توجه به موفقیت چشمگیر و بین‌المللی رمان «زلیخا چشم‌هایش را باز می‌کند» و ساخت سریال تلویزیونی بر اساس آن، آیا رابطه‌ شما با شخصیت اصلی، زلیخا و با خود کتاب در این سال‌ها تغییر کرده است؟

زلیخا به‌عنوان قهرمان داستانم همچنان عزیز من است و نگرشم نسبت به او تغییر نمی‌کند. چیزی که تغییر کرده، نگرش من به نوشتن یک کتاب است. وقتی روی این رمان کار می‌کردم، چون اولین کتابم بود، نمی‌توانستم تصور کنم که منتشر و خوانده خواهد شد. این بی‌خبری، ازیک‌طرف، باعث عدم قطعیت بود، اما از طرف دیگر، حس آسودگی و آزادی خلاقانه باورنکردنی به من هدیه داد. این معصومیت، سعادت محض بود. نوشتن آزاد و سریع و راحت پیش می‌رفت. سپس کتاب منتشر شد و ناگهان نامه‌هایی از افرادی دریافت کردم که مادربزرگ خود را در زلیخا دیده‌اند یا نامه‌هایی از کسانی که خودشان تجربه‌ تبعید را گذرانده بودند. آنجا بود که فهمیدم مسئولیت نویسنده در قبال متنی که خلق می‌کند چقدر بزرگ است. این حس کاملاً جدیدی بود که نسبت به کتاب پیدا کردم و این حس مسئولیت، طبیعتاً لایه‌ای از پیچیدگی را به کارم در نوشتن کتاب دوم اضافه کرد. این احتمالاً مهم‌ترین درسی بود که از کتاب اولم گرفتم.

داستان «زلیخا» بر اساس زندگی مادربزرگ شما شکل‌گرفته است. او چه کسی بود؟

مادربزرگم در سال ۱۹۲۳ در یک روستای تاتار متولد شد. در هفت‌سالگی، او و والدینش در زمستان ۱۹۳۰ به‌عنوان گولاگ تبعید شدند. خانواده مادربزرگم از مسیری بسیار پیچیده به سیبری فرستاده و در کنار یکی از رودخانه‌های فرعی آنجا ساکن شدند. مادربزرگم شانزده سال از زندگی خود را، از ۱۹۳۰ تا ۱۹۴۶، در آنجا گذراند. او در سال ۱۹۴۶ به‌عنوان یک زن جوان بزرگسال، با مدرک معلمی و زبان روسی قوی که در تبعید آموخته بود (قبل از تبعید فقط تاتاری صحبت می‌کرد)، به روستای خود بازگشت. او با رژلب و کفش پاشنه‌بلند در کوله‌پشتی‌اش، زنی متفاوت و کاملاً تغییر یافته بود. هرچند شانزده سال در آن سکونتگاه سیبری او را شکل داده بود و تا لحظه مرگش با کسانی که در آنجا با او بزرگ‌شده بودند در تماس بود. برای او، این پیوندها اغلب معنادارتر از پیوندهای خانوادگی بودند. من هم در رمانم می‌خواستم آن پیوند مشترک با کسانی را که در تبعید با شما بزرگ شدند، منتقل کنم.

«زلیخا» در اتحاد جماهیر شوروی دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ اتفاق می‌افتد؛ یعنی آغاز حکومت استالین، اشتراکی‌سازی و تأسیس گولاگ‌ها. چرا این دوره خاص از تاریخ شوروی برای شما جذاب است؟

من به تاریخ شوروی اولیه علاقه دارم، به دلایل زیاد. آن یک زمان باورنکردنی بود- زمانی که همه‌چیز به شکل دیوانه‌واری فشرده‌شده بود. ازیک‌طرف، زمان تراژدی‌های عظیم بود: جنگ داخلی، قحطی، سرکوب‌ها. از طرف دیگر، زمان شور و اشتیاق، ایمان با حرف اول بزرگ و امید کاملاً صادقانه به اینکه فردا افسانه‌ شوروی به واقعیت خواهد پیوست و این آمیختگی غم‌انگیز، بی‌رحمانه و تراژیک، با اشتیاق و سبکی و این شادی جنون‌آمیز، منجر به انفجار ادبیات و سینما در اواخر دهه‌ ۱۹۲۰ شد. این ترکیب باورنکردنی از احساسات متفاوت، همان چیزی است که واقعاً مرا جذب می‌کند. همچنین زمانی بود که پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های من بزرگ می‌شدند و علاقه‌مند بودم بدانم آن زمان چگونه آن‌ها را شکل داده است.

گوزل یاخینا
گوزل یاخینا: زلیخا چشم‌هایش را باز می‌کند، رمانی درباره‌ زنی است که قدرتِ جدیدی به دست می‌آورد
این همان چیزی است که رمان را بسیار پیچیده می‌کند: کتاب درباره وحشت‌های آن زمان است، اما درعین‌حال درباره چگونگی سازگاری مردم با آن وحشت، تحول در نتیجه‌تجربیات‌شان و حتی یافتن خوشبختی است.

بله، دقیقاً می‌خواستم درباره‌ همین بنویسم؛ آن خوشبختی تلخ یا بذری از خوشبختی تلخ که ممکن است در دلِ بدبختی پنهان باشد. در نیمه‌ اول کتاب، زلیخا برای مرگ آماده می‌شود. این آمادگی از لحظه‌ای که شوهرش در ژانویه ۱۹۳۰ به قتل می‌رسد و در تمام طول شش ماه سفرش با تبعیدی‌ها به سیبری ادامه دارد. فقط تولد یک فرزند، آمادگی او برای مردن را معکوس می‌کند. او ریسک می‌کند که به زندگی ادامه دهد و زندگی دومی را که به او پیشنهادشده، آغاز کند. بعدها در آن زندگی جدید، او چیزهایی پیدا می‌کند که به او شانس می‌دهد، نه لزوماً برای خوشبختی، بلکه برای یافتنِ چیزی جدید که به او فرصت تغییر می‌دهد. نوزادش با وجود همه‌ مشکلات زنده می‌ماند. یک علاقه‌ عاشقانه به‌طور غیرمنتظره در زندگی‌اش ظاهر می‌شود. در تبعید، او خود را در محاصره‌ انسان‌های بسیار متفاوتی می‌بیند و این محیط، این افراد، او را تغییر می‌دهند.

شما گفتید که هر متنی که به‌صورت انتقادی به گذشته‌ شوروی می‌پردازد، توجه زیادی را جلب می‌کند. رمان شما موردانتقاد هم قرارگرفته است؟

انتقادات از کتاب عمدتاً به دلیل آن برداشت تند از تاریخ بود. وجدان من راحت است، من سخت کار و منابع زیادی را بررسی کردم. هر چه نوشتم بر اساس مطالبی است که پیدا کردم.

در بخش‌هایی از رمان دومتان، «فرزندان من» که درباره‌ حمل‌ونقل کودکان از مناطق قحطی‌زده به آسیای میانه است، چه تعادلی بین وحشت و امید برقرار کردید؟

وقتی برای نوشتن این کتاب آماده می‌شدم، مواد و گزارش‌های شهادت کودکان درباره‌ قحطی دهه‌ ۲۰ آن‌قدر غیرقابل‌تحمل بودند که فکر می‌کردم خواننده هم ممکن است کتاب را ببندد و ادامه ندهد. برایم مهم بود که خوانده شود. زمان و انرژی زیادی صرف کردم تا آن وزن‌ها را برابر کنم. در یک کفه، موضوع غیرقابل‌تحمل بود: عکس‌های آن کودکان گرسنه و ورم‌کرده و درعین‌حال به استخوان ‌رسیده. در کفه دیگر، سعی کردم هر چیز ممکنی را قرار دهم: دو داستان عاشقانه، یکی پرشور و دیگری مادرانه، ملایم و نرم و دوستی کودکان.

در ابتدای «زلیخا»، ما در دنیای یک روستای سنتی تاتار غوطه‌ور می‌شویم. آیا قصد داشتید نشان دهید اشتراکی‌سازی به‌طور خاص چه تأثیری بر مردم تاتار گذاشت؟

برعکس باید بگویم می‌خواستم درباره‌ گولاگ‌زدایی و سرکوب‌هایی که به‌طورکلی علیه دهقانان اعمال شد، صحبت کنم. این اتفاق تعداد عظیمی از مردم – پنج درصد از دهقانان شوروی- را تحت‌ تأثیر قرار داد و امروز بخشی از تاریخ خانوادگی بسیاری از مردم است. بله، قهرمان داستان من تاتار است، اما به‌تدریج آن دنیای تاتاری که در آن زندگی می‌کند از رمان ناپدید می‌شود و او کم‌کم به دنیای دیگری، یک دنیای بین‌المللی منتقل می‌شود.

‌پس شما امیدوار بودید که رمان به یک داستان فراملی تبدیل شود؟

بله، در سکونت‌گاه سیبری که او خود را در آن می‌یابد، افراد با قومیت‌های مختلفی حضور دارند و چاره‌ای جز کنار آمدن با یکدیگر ندارند. این احتمالاً یکی از پیام‌های اصلی رمان است؛ اینکه در چنین مکانی، در آستانه‌ مرگ و زندگی، چیزهای سطحی، تعصبات قومی و اجتماعی ناپدید می‌شوند و مردم روبه‌روی یکدیگر قرار می‌گیرند. این‌ها همان مردمی هستند که من درباره‌شان نوشتم، مردمی که در نسخه‌ خود از کشتی نوح روی مرگ، تایگا و رودخانه دریانوردی می‌کنند و درنهایت زنده بیرون می‌آیند. امیدوارم رمان به‌تدریج از یک داستان ملی به یک داستان فراملی تبدیل شود.

گوزل یاخینا
گوزل یاخینا، نویسنده‌ تاتارتبار اهل روسیه، با نخستین رمان خود به پدیده‌ای در ادبیات معاصر روسیه تبدیل شد
‌با وجود موفقیت‌های شما، آیا فکر می‌کنید نویسندگان روس به‌اندازه‌ کافی به وضعیت روسیه مدرن می‌پردازند یا همچنان درگیر تاریخ هستند؟

گذشته‌ اخیر روسیه همچنان تمرکز بسیاری از نویسندگان روس است. آسیب‌های دوره‌ شوروی هرگز به‌درستی پردازش نشده‌اند و داستان‌های تاریخی «مانند روان‌درمانی هستند… شاید بتوانید چیزی را درک کنید یا زندگی با آن را بیاموزید و حتی ببخشید.» ما باید درباره‌ گذشته بنویسیم تا زمانی که هنوز درباره‌اش صحبت و خوانده می‌شود. شاید برای یک رمان درباره‌ دوران مدرن خیلی زود است، شاید هنوز به‌اندازه کافی برای آن بالغ نشده‌ایم.

‌آیا با وجود نمایش رهایی زلیخا از یک زندگی سنتی و مردسالار، «زلیخا چشم‌هایش را باز می‌کند» را یک داستان فمینیستی می‌دانید؟

«زلیخا چشم‌هایش را باز می‌کند» رمانی درباره‌ زنی است که قدرتِ جدیدی به دست می‌آورد. این رمانی درباره‌ دگردیسی یک زن است. شما این حق را دارید که آن را فمینیستی بنامید. در کتاب، زلیخا همیشه توسط مردان اطرافش تعریف می‌شود: چه شوهر، چه پسر یا معشوق.

با توجه به اینکه رمان‌های شما به سراسر جهان سفر کرده‌اند، اگر بخواهید پیامی برای خوانندگانی بفرستید که تاریخ مشترک و دردهای مشابهی را تجربه کرده‌اند، پیام شما چه خواهد بود؟

من از همه‌ کسانی که رمان اول مرا «زلیخا چشم‌هایش را باز می‌کند»، خوانده‌اند، سپاسگزارم. خوشحال خواهم شد اگر دومی «فرزندان من» را هم بخوانند. این رمان درباره‌ تاریخ مشترک ماست. اگر متن من به کسی کمک کند پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های خود را بهتر درک کند، عالی خواهد بود. به‌هرحال، بسیاری از مردم در مناطق مختلف با قحطی، سرکوب یا دیکتاتوری روبه‌رو شدند. این واقعاً یک بدبختی مشترک، یک دردی است که همه‌ ما را متحد می‌کند.

ترجمه: فاطیما احمدی

گوزل یاخینا

آیتم های مشابه

لازلو کراسناهورکای: تاریکی، پوچی و زیبایی در آینه‌ی ادبیات

حمیده وطنی

لاسلو کراسناهورکای، نویسنده مجارستانی، برنده نوبل ادبیات ۲۰۲۵ شد

مدیر

گفت‌وگوی پل توماس اندرسون با لئوناردو دی‌کاپریو

حمیده وطنی