رسول صدرعاملی با «قایق سواری در تهران» به چهلوچهارمین فیلم جشنواره فجر آمده؛ فیلمی که بیش از آنکه صرفاً یک اثر تازه در کارنامهی او باشد، تلاشی است برای بازتعریف نسبت سینمای اجتماعی با شهر، روایت و ساختار.
اما پرسش اصلی نه دربارهی نیت فیلمساز است و نه پیشینهی او؛ مسئله این است که آیا ساختار فیلم توانسته بار این نگاه اجتماعی را به دوش بکشد، یا روایت زیر وزن مشاهدهگریِ محتاطانه، از پیشروی بازمانده است.
رسول صدرعاملی از معدود فیلمسازانی است که پیشینهی روزنامهنگاریاش هنوز در زبان سینماییاش زنده است. سابقهی فعالیت او بهعنوان خبرنگار در سالهای منتهی به انقلاب ۵۷، صرفاً یک دادهی بیوگرافی نیست؛ این تجربه، نوع نگاه او به واقعیت را شکل داده است: ثبت وضعیت بهجای تفسیر، مشاهده بهجای قضاوت. «قایق سواری در تهران» نیز دقیقاً بر همین منطق بناشده؛ فیلمی که ترجیح میدهد موقعیت بسازد و کنار بکشد تا اینکه مسیر خوانش را به تماشاگر دیکته کند.
از منظر ساختاری، فیلم آگاهانه از الگوی کلاسیک درام فاصله میگیرد. روایت نه بر اساس تصاعد دراماتیک، بلکه بر مبنای مکث، عبور و انباشت موقعیتها پیش میرود.
صدرعاملی همچنان به سینمای «تماشا» وفادار است؛ سینمایی که بهجای نقطهی عطف، بر جزئیات زیست روزمره تکیه میکند. این انتخاب، در سطح ایده قابل دفاع است، اما در اجرا پر ریسک؛ زیرا حذف موتور درام، تنها زمانی جواب میدهد که جایگزینی به همان اندازه فعال وجود داشته باشد؛ امری که فیلم فقط در بخشهایی از آن موفق میشود.
همکاری دوباره با پیمان قاسمخانی پس از سالها، یکی از مهمترین نقاط توجه فیلم است. این همکاری، انتظار زبانی تیزتر و موقعیتهایی چندلایه را ایجاد میکند، اما فیلمنامه بیش از آنکه بر تحول شخصیتها بنا شود، بر چیدمان وضعیتها استوار است. شخصیتها در دل شرایط تعریف میشوند، نه در مسیر انتخاب و تغییر.
این رویکرد، ساختار فیلم را به سمت نوعی تعلیق خنثی سوق میدهد؛ تعلیقی که نه کاملاً ایستا است و نه واقعاً پیشرونده.

تهیهکنندگی فیلم بر عهدهی روحالله سهرابی است؛ نقشی کمصدا اما تعیینکننده. پروژهای با این میزان اتکا به فضا، مکث و روایت غیر کلاسیک، بیش از هر چیز به مدیریتی نیاز دارد که ریسک را بفهمد و همزمان آن را مهار کند.
سهرابی نه به دنبال ایمنسازی صرف برای جشنواره بود و نه کنترل کامل بر روند خلاقانه را ترجیح داد؛ نتیجه این شد که فیلم انسجام خود را حفظ کند، اما جسارت و دامنهی آن تا حدی محدود بماند.
«قایق سواری در تهران» ازنظر تهیهکنندگی نه رهاست و نه مهارشده؛ اثری است که میان کنترل و خطر حرکت میکند و همین تعادل، مستقیم بر ساختار محافظهکار اما منظم آن اثر گذاشته است.
در «قایق سواری در تهران»، شهر دیگر پسزمینهی روایت نیست، بلکه جای پیرنگ را میگیرد و به عنصر اصلی ساختار بدل میشود. صدرعاملی آگاهانه روایت را بر محور جغرافیا سامان میدهد؛ فیلم نه در زمان، بلکه در تهران حرکت میکند. این شهر، پیوسته و منسجم نیست؛ تکهتکه، گسسته و طبقاتی است و ساختار فیلم دقیقاً همین منطق را بازتولید میکند: عبور از فضاها بهجای عبور از نقاط عطف. نتیجه، روایتی فضامحور است که در آن آدمها بیشتر «عابر»اند تا کنشگر.
این نگاه، ریشه در جهانبینی روزنامهنگارانهی فیلمساز دارد؛ تهرانی که نه هیولاست و نه قربانی، بلکه سازوکاری است که آدمها را بیسروصدا در مسیرهایی فرساینده میچرخاند. بااینحال، پررنگی شهر، بهایی هم دارد: شخصیتها گاه در فضا حل میشوند و دقت اجتماعی، جای درگیری دراماتیک را میگیرد.
موسیقی فیلم نیز در امتداد همین منطق عمل میکند. موسیقی نه به دنبال هدایت احساسات تماشاگر است و نه قصد برجستهسازی لحظات را دارد. حضور آن اغلب حداقلی و مقطعی است و گاه بهکلی حذف میشود.
این انتخاب، در بهترین لحظات به مستندوار شدن فضا کمک میکند، اما در بخشهایی نیز خلأ عاطفی ایجاد میکند؛ خلأیی که میتوانست با طراحی موسیقایی جسورانهتر، به تعلیق بدل شود، نه به سکون.
در بخش بازیگری، صدرعاملی عامدانه از «بازیِ دیدهشده» پرهیز میکند. بازیها مهار شدهاند تا با ساختار فضامحور فیلم همخوان بمانند. اغلب بازیگران در سطحی کنترلشده و کماغراق باقی میمانند و اجازه نمییابند روایت را تصاحب کنند. این انتخاب ازنظر فرمی منسجم است، اما هزینه دارد: برخی نقشها فرصت عمقگیری پیدا نمیکنند و به تیپهای موقعیتی نزدیک میشوند.

بازیگری در این فیلم بیش از آنکه شخصیتساز باشد، کارکرد ساختاری دارد؛ انتخابی آگاهانه که انسجام کلی را حفظ میکند، اما شدت درگیری عاطفی تماشاگر را کاهش میدهد.
از منظر جهانبینی، «قایق سواری در تهران» ادامهی نگاه دیرپای صدرعاملی به انسان معاصر است؛ انسانی که نه قهرمان است و نه قربانی مطلق، بلکه موجودی گرفتار در شبکهای از انتخابهای محدود. فیلم آگاهانه از دوگانه سازیهای اخلاقی فاصله میگیرد و بر وضعیتهای خاکستری مکث میکند؛ جایی که تصمیمها بیش از آنکه حاصل اراده باشند، واکنشیاند.
این پرهیز از داوری، اگرچه ریشه در بلوغ فکری فیلمساز دارد، اما همزمان خطر تعلیق اخلاقی را نیز به دنبال میآورد؛ فیلم نه تماشاگر را به چالش مستقیم میکشد و نه او را به موضعگیری وادار میکند. پرسش اینجاست که این خویشتنداری، انتخابی آگاهانه است یا نتیجهی نوعی محافظهکاری که مرز خطر را دور میزند.
درنهایت، «قایق سواری در تهران» بیش از آنکه پاسخ بدهد، سؤال میسازد. صدرعاملی با تکیه بر ساختاری مشاهدهگر، بازیگری مهارشده و جهانی فاقد قهرمان، میکوشد ذهنیات دیرینهاش دربارهی تهران، انسان و بنبستهای اخلاقی را بازنمایی کند؛ اما آیا این بازنمایی به نقطهی تحقق رسیده است؟ آیا فیلم موفق میشود از ثبت دقیق وضعیت عبور کند و به تجربهای سینمایی بدل شود که تماشاگر را درگیر کند، یا درنهایت به گزارشی محترم اما محتاط بسنده میکند؟
«قایق سواری در تهران» نشان میدهد رسول صدرعاملی هنوز میداند چه میخواهد بگوید؛ پرسش این است که آیا در این فیلم، واقعاً به آنچه در ذهن داشته رسیده است یا نه.


ناصر سهرابی
نویسنده، بازیگر و کارشناس سینما. فعالیت در مطبوعات را از سال ۱۳۷۵ با ماهنامه فیلم و هنر... آغاز کرده و مقالات او در نشریات سینما ویدئو، فیلم و سینما، هفت نگاه، سینما تئاتر، فیلم و سینما، همشهری، اعتماد ملی، مردمسالاری و... منتشرشده است.



