خوانشی انتقادی از جهان اجرایی علیرضا کوشک جلالی که تمرین، ساختار و ریسک را به هستهی تئاتر معاصر ایران بدل کرده است
علیرضا کوشک جلالی را اگر بخواهیم درست ببینیم، باید از همانجایی شروع کنیم که اغلب روایتهای رسمی از آن فرار میکنند: سالن تمرین.
جایی که نه تشویقی در کار است، نه نور صحنهای، نه روایتهای قهرمانانه. ریتم بارها فرو میریزد، بازیگر خسته میشود و کارگردان بیوقفه ساختار را از نو میچیند.
تصویر شاخص او شاید همین باشد: دقایقی که بازیگران در سکوت تمرین میکنند، حرکاتشان بارها تکرار و اصلاح میشود و او با چشمانی تیزبین، کوچکترین تغییر بدن یا لحن صدا را رصد میکند. این سالن، قلب واقعی کار اوست؛ جایی که قدرت، ضعف و تصمیمات اجرایی ملموس میشوند.
کوشک جلالی متولد ۱۳۳۷ است و از معدود کارگردانان تئاتر معاصر ایران بهشمار میآید که هویت حرفهایاش نه در یک زیست هنری خطی، بلکه در برخورد دو جهان شکل گرفته است: ایران و آلمان
این دوگانگی نه صرفاً تجربهی مهاجرت است و نه امتیازی تزئینی؛ بلکه برخورد دو نظام تئاتری با تعریفهایی کاملاً متفاوت از حرفهایگری است.
در آلمان، تئاتر پیش از آنکه عرصهی بیان شخصی باشد، یک سیستم است: تمرین زمان دارد، قرارداد معنا دارد، سلسلهمراتب روشن است و کارگردان مسئول ساختار است، نه صرفاً ایده. کوشکجلالی این سیستم را از درون تجربه کرده و همین تجربه، نگاه او را نسبت به تئاتر ایران ناآرام، منتقد و گاه ناسازگار کرده است.

تمرکز بر فعالیتهای او در خارج از کشور نشان میدهد که کوشکجلالی هرگز به دام نمایش هویت اگزوتیک یا فروش تفاوت فرهنگی نیفتاده است. برخلاف بسیاری از هنرمندان مهاجر که «دیگری بودن» را به کارت ویزیت خود تبدیل میکنند، او تلاش کرده خود را در متن تئاتر اروپا تعریف کند.
مواجههی او با متون کلاسیک اروپایی ـ از شیلر تا کافکا ـ سطحی یا تزئینی نیست. او متن را بهروز نمیکند؛ آن را میشکند. مرکز روایت را از شخصیت واحد میگیرد و تنش را در بدن جمعی بازیگران توزیع میکند. نتیجه، اجرایی است که بیش از آنکه روایتمحور باشد، ساختارمحور است و مخاطب را به مشارکت فکری و حسی دعوت میکند.
در یکی از اجراهای «مسخ» در برلین، کوشک جلالی با گروهی متشکل از بازیگران آلمانی و ایرانی، صحنهی آغازین را بارها بههم ریخت و دوباره ساخت تا حالت «بیثباتی روانی» شخصیت اصلی در بدن جمعی نمایان شود.
ریتم صحنه، جایگاه بازیگران و مسیر حرکت در سالن، دقیقاً با هدف ایجاد تنش طراحی شده بود.
در تهران نیز اجرای «بازرس» با گروهی از بازیگران جوان شهرستانی، با وجود محدودیت صحنه و نور، شکل گرفت؛ اما او با خلاقیت در طراحی صحنه و هدایت بازیگران، تجربهای قابلتوجه از تئاتر حرفهای در محیطی محدود خلق کرد. این نمونهها نشان میدهند که نگاه او فراتر از تکنیک صرف است؛ او ساختار اجرا را میسازد تا بحران انسانی و اجتماعی را ملموس کند.

یکی از مهمترین و کمدیدهشدهترین وجوه فعالیت او، کار مستمر با نیروهای جوان، بهویژه در شهرستانهاست. در فضایی که تئاتر ایران بهشدت پایتختمحور است، حضور او در شهرهای کمامکانات معنایی ویژه دارد. این فعالیتها صرفاً انتقال تکنیک نیست؛ انتقال یک اخلاق حرفهای است: احترام به تمرین، مسئولیتپذیری جمعی و جدی گرفتن صحنه.
او برای گروههای جوان برنامههای تمرینی فشرده طراحی میکند و بارها با وجود محدودیت منابع، اجرای نمایشهای پیچیده را مدیریت کرده است. این بخش از کارنامهی او تأثیری پایدارتر از بسیاری از اجراهای پرهزینه دارد، چرا که مستقیماً به آیندهی تئاتر ایران مربوط میشود.
زندگی حرفهای او در فیلم مستندی به کارگردانی حمیدرضا قطبی نیز ثبت شده است. در این مستند، قطبی نه به دنبال پرترهی یک استاد است و نه بازتولید موفقیت؛ بلکه هنرمندی را ثبت میکند که در وضعیت تعلیق دائمی قرار دارد: میان ماندن و رفتن، میان نظم اروپایی و آشوب صحنهی ایرانی.
دوربین بیش از آنکه بهدنبال لحظات درخشان باشد، روی فرایند مکث میکند؛ تمرین، تردید، سکوت و فرسایش را ثبت میکند. این مستند به یکی از دقیقترین منابع دربارهی کوشکجلالی تبدیل شده و نشان میدهد هنر او نه حاصل لحظههای درخشان، بلکه نتیجهی کار سخت، مداوم و پرریسک است.
در مورد زندگی شخصی و خانوادگی او نیز، برخلاف شایعات رایج، اطلاعات مستند و قابل اتکایی وجود ندارد و خود او آگاهانه از تبدیل زندگی خصوصی به خوراک رسانهای پرهیز کرده است. این سکوت، یک موضع است. برای کوشکجلالی، قضاوت باید روی صحنه اتفاق بیفتد، نه در حاشیه.

تمام جهانبینی او در نمایش «باد زرد ونگوگ» به شکلی فشرده و بیرحم متبلور میشود. او در این اثر، عامدانه از روایت زندگینامهای فاصله میگیرد. ونگوگ نه نابغهای رمانتیک است و نه قربانیای قابل ترحم؛ او یک وضعیت است، وضعیت انسانیای که با جهان پیرامونش هماهنگ نمیشود.
آشفتگی ذهنی در این نمایش توضیح داده نمیشود، بلکه در ساختار اجرا جریان دارد. در «باد زرد ونگوگ»، بدن بازیگر به محور اصلی معنا تبدیل میشود. تکرار حرکات، قطعهای ناگهانی ریتم و شکستن سکوتها، فشار روانی را بیواسطه منتقل میکند.
نور و صدا نقشی تزئینی ندارند؛ آنها مزاحماند، آزاردهندهاند و اجازهی آرامگرفتن نمیدهند. تماشاگر منفعل مجالی برای استراحت ندارد و ناچار است فعالانه معنا بسازد. این نمایش، نمونهای از تئاتری است که مخاطب را از سطح لذت بصری به سطح تفکر و درگیری ذهنی میبرد.
با این حال، نقدی جدی به اثر وارد است. در بخشهایی از نمایش، فرم چنان مسلط میشود که خود اثر از نفس میافتد. ساختار، گاه بر تجربهی زندهی تماشاگر غلبه میکند و امکان همدلی انسانی کاهش مییابد. این خطر واقعی است و کوشکجلالی آن را میپذیرد.
«باد زرد ونگوگ» بیش از آنکه تأثیرگذار باشد، درگیرکننده است؛ ذهن را زخمی میکند، نه احساس را. این انتخاب، دقیقاً امضای اوست.

علیرضا کوشک جلالی کارگردانی بیخطا یا همهپسند نیست. او اهل ریسک است؛ گاهی موفق میشود و گاهی شکست میخورد، اما تقریباً هرگز محافظهکار نیست. ارزش واقعی او نه در تعداد اجراهاست و نه در جوایز، بلکه در ایستادن بر مرزی است که بسیاری از آن عقب میکشند.
و پرسش نهایی، فراتر از نام اوست: آیا تئاتر ایران واقعاً ظرفیت پذیرش این میزان خطر را دارد؟ یا کارگردانانی از جنس کوشک جلالی محکوماند همیشه در مرز بمانند؛ نه حذف شوند و نه کاملاً پذیرفته؟
پاسخ هرچه باشد، یک چیز روشن است: «تئاتری که از خطر بترسد، پیش از آنکه سانسور شود، از درون میمیرد».


ناصر سهرابی
نویسنده، بازیگر و کارشناس سینما. فعالیت در مطبوعات را از سال ۱۳۷۵ با ماهنامه فیلم و هنر... آغاز کرده و مقالات او در نشریات سینما ویدئو، فیلم و سینما، هفت نگاه، سینما تئاتر، فیلم و سینما، همشهری، اعتماد ملی، مردمسالاری و... منتشرشده است.




